برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
حاصل آن روزهایم را تماشا می کنم

تاب خندیدن ندارد چشم هایم بعد از این
تا تو باشی با تمام دردها تا می کنم

هیچ کس غیر از تو حالم را نمی فهمد ومن
هی برای رفتنت امروز و فردا می کنم

فرق دارد حال امروزم و دنیای شما
صبر کن اینبار خود را در دلت جا می کنم

قدر یک باران زدن در این حوالی صبر کن
تازه دارم سور و سات عشق برپا می کنم

برگ برگ خاطرات کهنه را وا می کنم
هرچه دارم خرج در تکرار آن ها می کنم

حاصل آن روزهای من کتاب شعر شد
این کتابم را به چشمان تو اهدا می کنم
دیدگاه ها (۶)

قصد دارم غزلـــم را به تو تقدیــــــــم کنمشاه بیــت غـزلـم ...

توفقط مال همین قلب پر احساس منیمنم آن مزرعه ی عشق تو آن داس ...

به دنبال کسی هستم دردم را دوا باشد!میان خسته گی هایم صدای آش...

تو پر از خاطره ای، داشتنت حق من استبا دل من تو بگو حق خودم ر...

نم نم باران شعاع ِچشـــــم تارم را گرفت چشم وا کردم، غمت دار...

شاید واقعا ضعیفماری من ضعیفمضعیف در برابر ان نگاه ها،..ضعیف ...

در خیالات  محالم چون   که  دیدارت  کنمدر وجودت  نازنین ، عشق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط