در خیالات محالم چون که دیدارت کنم
در خیالات محالم چون که دیدارت کنم
در وجودت نازنین ، عشقم پدیدارت کنم
از برای عاشقی در پیچ و تاب زندگی
وآله و مجنونِ تو ، لیلای بازارت کنم
دل چو بندم بر خم گیسوی تو ای دلربا
تیر مژگان تو را ، یارا کمان دارت کنم
چشم دل وا کن بیا هر دیدهی مردم ز تو
چون طبیبم در تو من ، جانا کهبیمارت کنم
دردِ جانی میرود در حسرت دیدار تو
وصلهای بر تن چو گردم، من گرفتارت کنم
زجر هجر تو چنان با هستی ام پیکار کرد
لحظه ای در من نگر، جانم سزاوارت کنم
در همه هستی و جان من تو پیدایی دلا
نقطهی صفرم به دل ، نشتر ز پرگارت کنم
نغمهی جان میزنی هر لحظه در گوشم نگار
با هجای هر غزل ، آری غزل بارت کنم
رجبهرج مهرِ وجودم را ز دارت می کشم
طرح زیبایی ز عشقم ، بر سر دارت کنم
من نگار خود دمی دیدم در آن سوی پگاه
صبح دم آیی نظر ، در گل که بادارت کنم
گر چه دورم از مه خود در وجودم نازنین
با همین عشقم بهسر ،راهی به ادیارت کنم
در دل غوغایی این عاشق مستانه خیز
سَر که قابلنیست ،جان را بر سرِدارت کنم
هر چه از عشقم بگویم با تمام هستی ام
نیست میگردم نباشی ، پرده کردارت کنم
در وجود ناز تو ای نازنین غمزه ریز
مرغکی آوازه خوانم را ، بَرَت سارت کنم
مستِ مستم ساغری دارم به دست
دائم الخمر توام ، بازآ که خمارت کنم
جام می را میزنی اندر طرب ای ناز من
شهر تو عیار باشم ، گر چه طرارت کنم
مهر تو در سینه دارم عشق تو بر سر نَهم
کوزهی شهد و شکر بخشم که شرارت کنم
عشق جانم میشوی اندر وفا در سوی دل
باب دل را میگشایم ، تا که احظارت کنم
من شرر ریز نگاهت باشم و سودای جان
این خبر از عشق دارم ، تا خبردارت کنم
میشود درعشق تو یارا درافشان هم دمی
تا ز هر مصرع ز ابیاتش نوشتدارت کنم
#امیــردرافشــان
در وجودت نازنین ، عشقم پدیدارت کنم
از برای عاشقی در پیچ و تاب زندگی
وآله و مجنونِ تو ، لیلای بازارت کنم
دل چو بندم بر خم گیسوی تو ای دلربا
تیر مژگان تو را ، یارا کمان دارت کنم
چشم دل وا کن بیا هر دیدهی مردم ز تو
چون طبیبم در تو من ، جانا کهبیمارت کنم
دردِ جانی میرود در حسرت دیدار تو
وصلهای بر تن چو گردم، من گرفتارت کنم
زجر هجر تو چنان با هستی ام پیکار کرد
لحظه ای در من نگر، جانم سزاوارت کنم
در همه هستی و جان من تو پیدایی دلا
نقطهی صفرم به دل ، نشتر ز پرگارت کنم
نغمهی جان میزنی هر لحظه در گوشم نگار
با هجای هر غزل ، آری غزل بارت کنم
رجبهرج مهرِ وجودم را ز دارت می کشم
طرح زیبایی ز عشقم ، بر سر دارت کنم
من نگار خود دمی دیدم در آن سوی پگاه
صبح دم آیی نظر ، در گل که بادارت کنم
گر چه دورم از مه خود در وجودم نازنین
با همین عشقم بهسر ،راهی به ادیارت کنم
در دل غوغایی این عاشق مستانه خیز
سَر که قابلنیست ،جان را بر سرِدارت کنم
هر چه از عشقم بگویم با تمام هستی ام
نیست میگردم نباشی ، پرده کردارت کنم
در وجود ناز تو ای نازنین غمزه ریز
مرغکی آوازه خوانم را ، بَرَت سارت کنم
مستِ مستم ساغری دارم به دست
دائم الخمر توام ، بازآ که خمارت کنم
جام می را میزنی اندر طرب ای ناز من
شهر تو عیار باشم ، گر چه طرارت کنم
مهر تو در سینه دارم عشق تو بر سر نَهم
کوزهی شهد و شکر بخشم که شرارت کنم
عشق جانم میشوی اندر وفا در سوی دل
باب دل را میگشایم ، تا که احظارت کنم
من شرر ریز نگاهت باشم و سودای جان
این خبر از عشق دارم ، تا خبردارت کنم
میشود درعشق تو یارا درافشان هم دمی
تا ز هر مصرع ز ابیاتش نوشتدارت کنم
#امیــردرافشــان
- ۱.۴k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط