#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۶۷: لحظهای که حقیقت برمیگردد
درهای بزرگ سالن اصلی آرام بسته شدند.
پادشاه بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند از سالن خارج شد.
ملکه هم با همان آرامش مرموز همیشگی دنبالش رفت.
یهجین که رنگش کاملاً پریده بود، نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت و سریع از سالن بیرون رفت.
و ناگهان…
سالن خالی شد.
جونگکوک همانجا وسط سالن ایستاده بود.
بعد انگار زانوهایش دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند.
آرام روی زمین نشست.
دستهایش را روی زمین گذاشت و نفس نفس زد.
نفسهای کوتاه.
سنگین.
نامنظم.
نامجون، جین، یونگی، جیمین، تهیونگ و هوسوک سریع دورش جمع شدند.
نگهبانها و خدمتکارها هم با فاصله دورتر ایستاده بودند و با نگرانی نگاه میکردند.
نامجون آرام گفت:
— «جونگکوک…»
او سرش را بالا آورد.
چشمهایش هنوز پر از خشم بود.
جین نفس عمیقی کشید.
— «میدونی الان چیکار کردی؟»
جونگکوک اخم کرد.
واقعاً گیج بود.
— «نه…»
نگاهش بینشان چرخید.
— «مگه چیکار کردم؟»
هوسوک جلو آمد.
قبل از اینکه کسی واکنش نشان بدهد، یقه جونگکوک را محکم گرفت و او را از زمین بلند کرد.
چند نگهبان شوکه شدند.
ولی هیچکس جلو نیامد.
چون هوسوک…
واقعاً عصبانی بود.
چشمهایش پر از خشم شده بود.
— «تو…»
و ناگهان—
صدای سیلی در سالن پیچید.
آنقدر محکم که سر جونگکوک به طرفی پرت شد.
همه شوکه شدند.
جیمین زیر لب گفت:
— «هی—»
اما هوسوک اهمیتی نداد.
با همان خشم گفت:
— «تو بهم قول دادی!»
یقهاش را محکمتر گرفت.
— «قول دادی اشک خواهرمو در نیاری!»
نفسش تند شده بود.
— «ولی تو چی کار کردی؟!»
صدایش بلند شد.
— «هلش دادی!»
نگاه جونگکوک خالی شد.
هوسوک ادامه داد:
— «محکم خورد زمین!»
— «بعد هم بهش گفتی دخالت نکن!»
چند ثانیه سکوت.
و بعد جمله آخر را تقریباً با فریاد گفت:
— «الان خواهر من تو اون اتاق نشسته داره گریه میکنه…»
چشمهایش پر از خشم بود.
— «مرتیکه عوضی.»
چیزی در ذهن جونگکوک جرقه زد.
تصاویر یکی یکی برگشتند.
سوآ که جلو آمد.
دستش که بازویش را گرفت.
حرکت دست خودش.
افتادن سوآ.
صدای برخوردش با زمین.
اشکهایش.
چشمهای جونگکوک ناگهان لرزید.
و اشک در آن جمع شد.
هوسوک آرام یقهاش را رها کرد.
چون حالا…
دیگر لازم نبود چیزی بگوید.
جونگکوک خودش فهمیده بود.
او چند ثانیه بیحرکت ایستاد.
بعد ناگهان برگشت.
و به سمت در سالن دوید.
جین سریع گفت:
— «جونگکوک!»
او و هوسوک خواستند دنبالش بروند.
اما درست همان لحظه یونگی دستش را جلو آورد و جلویشان را گرفت.
هر دو به او نگاه کردند.
یونگی آرام گفت:
— «ولش کنید.»
بعد ادامه داد:
— «بذارید خودش تنها بره.»
نگاهش به در سالن بود.
— «اگه همه با هم بریم… فقط باعث میشیم سوآ بیشتر معذب بشه.»
هیچکس جواب نداد.
چون…
حق با او بود.
چند دقیقه بعد
راهروی طبقه بالا
جونگکوک تقریباً با قدمهای تند خودش را به در اتاق سوآ رساند.
لحظهای مکث کرد.
نفسش هنوز سنگین بود.
بعد آرام در را باز کرد.
سوآ روی تخت نشسته بود.
صورتش خیس از اشک بود.
چشمهایش قرمز شده بودند.
میرا و سوهیون کنارش نشسته بودند.
اما وقتی سوآ سرش را بالا آورد و جونگکوک را در چارچوب در دید…
چهرهاش فوراً عوض شد.
اشکهایش دوباره جاری شد.
و ناگهان فریاد زد:
— «گمشو بیرون!»
همه ساکت شدند.
سوآ با صدای لرزان ادامه داد:
— «نمیخوام ریختت رو ببینم!»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
اما چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی صورت اشکی او مانده بود.
بعد آرام گفت:
— «سوهیون… میرا…»
هر دو به او نگاه کردند.
— «لطفاً برید بیرون.»
سوآ با ناراحتی گفت:
— «نه!»
اما سوهیون دستش را گرفت.
بعد بلند شد.
وقتی از کنار جونگکوک رد شد، کمی نزدیک شد و آرام در گوشش گفت:
— «سعی کن آرومش کنی.»
— «اذیتش نکن… ازت عصبانیه.»
جونگکوک فقط آرام سر تکان داد.
میرا هم بلند شد.
و هر دو از اتاق خارج شدند.
سوهیون آخرین نفر بود که بیرون رفت.
در را آرام بست.
و حالا…
در آن اتاق بزرگ قصر،
فقط دو نفر مانده بودند.
سوآ.
و جونگکوک.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
نت ضعیفه مجبور شدم با عکس آپلود کنم...
پارت ۶۷: لحظهای که حقیقت برمیگردد
درهای بزرگ سالن اصلی آرام بسته شدند.
پادشاه بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند از سالن خارج شد.
ملکه هم با همان آرامش مرموز همیشگی دنبالش رفت.
یهجین که رنگش کاملاً پریده بود، نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت و سریع از سالن بیرون رفت.
و ناگهان…
سالن خالی شد.
جونگکوک همانجا وسط سالن ایستاده بود.
بعد انگار زانوهایش دیگر توان نگه داشتنش را نداشتند.
آرام روی زمین نشست.
دستهایش را روی زمین گذاشت و نفس نفس زد.
نفسهای کوتاه.
سنگین.
نامنظم.
نامجون، جین، یونگی، جیمین، تهیونگ و هوسوک سریع دورش جمع شدند.
نگهبانها و خدمتکارها هم با فاصله دورتر ایستاده بودند و با نگرانی نگاه میکردند.
نامجون آرام گفت:
— «جونگکوک…»
او سرش را بالا آورد.
چشمهایش هنوز پر از خشم بود.
جین نفس عمیقی کشید.
— «میدونی الان چیکار کردی؟»
جونگکوک اخم کرد.
واقعاً گیج بود.
— «نه…»
نگاهش بینشان چرخید.
— «مگه چیکار کردم؟»
هوسوک جلو آمد.
قبل از اینکه کسی واکنش نشان بدهد، یقه جونگکوک را محکم گرفت و او را از زمین بلند کرد.
چند نگهبان شوکه شدند.
ولی هیچکس جلو نیامد.
چون هوسوک…
واقعاً عصبانی بود.
چشمهایش پر از خشم شده بود.
— «تو…»
و ناگهان—
صدای سیلی در سالن پیچید.
آنقدر محکم که سر جونگکوک به طرفی پرت شد.
همه شوکه شدند.
جیمین زیر لب گفت:
— «هی—»
اما هوسوک اهمیتی نداد.
با همان خشم گفت:
— «تو بهم قول دادی!»
یقهاش را محکمتر گرفت.
— «قول دادی اشک خواهرمو در نیاری!»
نفسش تند شده بود.
— «ولی تو چی کار کردی؟!»
صدایش بلند شد.
— «هلش دادی!»
نگاه جونگکوک خالی شد.
هوسوک ادامه داد:
— «محکم خورد زمین!»
— «بعد هم بهش گفتی دخالت نکن!»
چند ثانیه سکوت.
و بعد جمله آخر را تقریباً با فریاد گفت:
— «الان خواهر من تو اون اتاق نشسته داره گریه میکنه…»
چشمهایش پر از خشم بود.
— «مرتیکه عوضی.»
چیزی در ذهن جونگکوک جرقه زد.
تصاویر یکی یکی برگشتند.
سوآ که جلو آمد.
دستش که بازویش را گرفت.
حرکت دست خودش.
افتادن سوآ.
صدای برخوردش با زمین.
اشکهایش.
چشمهای جونگکوک ناگهان لرزید.
و اشک در آن جمع شد.
هوسوک آرام یقهاش را رها کرد.
چون حالا…
دیگر لازم نبود چیزی بگوید.
جونگکوک خودش فهمیده بود.
او چند ثانیه بیحرکت ایستاد.
بعد ناگهان برگشت.
و به سمت در سالن دوید.
جین سریع گفت:
— «جونگکوک!»
او و هوسوک خواستند دنبالش بروند.
اما درست همان لحظه یونگی دستش را جلو آورد و جلویشان را گرفت.
هر دو به او نگاه کردند.
یونگی آرام گفت:
— «ولش کنید.»
بعد ادامه داد:
— «بذارید خودش تنها بره.»
نگاهش به در سالن بود.
— «اگه همه با هم بریم… فقط باعث میشیم سوآ بیشتر معذب بشه.»
هیچکس جواب نداد.
چون…
حق با او بود.
چند دقیقه بعد
راهروی طبقه بالا
جونگکوک تقریباً با قدمهای تند خودش را به در اتاق سوآ رساند.
لحظهای مکث کرد.
نفسش هنوز سنگین بود.
بعد آرام در را باز کرد.
سوآ روی تخت نشسته بود.
صورتش خیس از اشک بود.
چشمهایش قرمز شده بودند.
میرا و سوهیون کنارش نشسته بودند.
اما وقتی سوآ سرش را بالا آورد و جونگکوک را در چارچوب در دید…
چهرهاش فوراً عوض شد.
اشکهایش دوباره جاری شد.
و ناگهان فریاد زد:
— «گمشو بیرون!»
همه ساکت شدند.
سوآ با صدای لرزان ادامه داد:
— «نمیخوام ریختت رو ببینم!»
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
اما چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی صورت اشکی او مانده بود.
بعد آرام گفت:
— «سوهیون… میرا…»
هر دو به او نگاه کردند.
— «لطفاً برید بیرون.»
سوآ با ناراحتی گفت:
— «نه!»
اما سوهیون دستش را گرفت.
بعد بلند شد.
وقتی از کنار جونگکوک رد شد، کمی نزدیک شد و آرام در گوشش گفت:
— «سعی کن آرومش کنی.»
— «اذیتش نکن… ازت عصبانیه.»
جونگکوک فقط آرام سر تکان داد.
میرا هم بلند شد.
و هر دو از اتاق خارج شدند.
سوهیون آخرین نفر بود که بیرون رفت.
در را آرام بست.
و حالا…
در آن اتاق بزرگ قصر،
فقط دو نفر مانده بودند.
سوآ.
و جونگکوک.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
21 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
***
نت ضعیفه مجبور شدم با عکس آپلود کنم...
- ۷.۵k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط