ویو جونگ کوک
𝐭𝐡𝐞 𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
#𝐭𝐡𝐞_𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫_𝐨𝐟_𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭 ⁴
( ویو جونگ کوک )
بلاخره شبی که خیلی منتظرش بودیم اومد....
امیدوارم به خیر بگذره
لباسام رو قبلا پوشیده بودم
همراه با پدرم سوار ماشین شدیم
راننده در ماشین رو بست و حرکت کرد
کل مدت داخل ماشین به فکر این بودم که سرچی شرط بندی می کنن پس پرسیدم
جونگ کوک : پدر... می خوای سر چی شرط بندی کنی؟
رئیس جئون : .......
جونگ کوک : پدر باتوام
بدون اینکه نگاهشو از بیرون برداره گفت
رئیس جئون : به تو ربطی نداره
خوب می دونستم که قراره سر چی شرط بندی کنه
جونگ کوک : پدر اگه می خوای سر کاترینا شرط بندی کنی از الان بگم من لیدیا رو دوست دارم
ولی در واقع من هیچ علاقه ای به لیدیای هرزه ندارم
رئیس جئون : اگه می دونستی چرا پرسیدی
جونگ کوک : پدر اون نامزد داره ... اصلا چرا اینقدر بهش گیر دادی؟
رئیس جئون : اول اینکه کیم از خداشه سر همچین چیزی شرط بندی کنیم دوم اینکه من میدونم به اون هرزه علاقه ای نداری
دهنمو باز کردم که چیزی بگم
برگشت سمتمو گفت
رئیس جئون : پس ..... خفه
و دوباره به پنجره ماشین خیره شدو بیرون رو دید زد
نه نه..
واقعا دلیلی باید باشه که پدر اینقدر به دختری که نه منو دیده نه میشناسه گیر داده
افففففف..
به بار رسیدیم
از ماشین پیاده شدم
بدون اینکه منتظر بمونم پدرم پیاده بشه وارد بار شدم
صدای آهنگ بار با اینکه زیاد بود صدای پدرم کامل در گوشم بود
رئیس جئون : ای پسره بی ادب ( داد )
این حرکتم به معنی این بود که مثلا عصبانیم 😒
همین که وارد بار شدم لیتا رو صدا زدم
که بعد چند ثانیه اومد
لیتا : سلام آقای جونگ کوک خوش اومدین
جونگ کوک : سلام
یکم این ور و اون رو گشت
لیتا : رئیس جئون نیومدن ؟
جونگ کوک : الان میاد
همون لحظه دستی پشت کلم نشست
و سرم را به طرف جلو هدایت کرد
رئیس جئون : ای پسره بی شرف بهت یاد ندادن اول بزرگ تر ها میرن بعد کوچکتر ها
دستمو روی سرم گذاشتم
جونگ کوک : آخ... سرم
رئیس جئون : زهر مار
چشمم به لیتا افتاد به زور خودشو نگه داشته بود که از خنده منفجر نشه
ولی تونست خودشو کنترل کنه و جدی بنظر برسه
لیتا : رئیس .....
که پدرم فهمید و نگاهشو از من به لیتا داد
لیتا فهمید و ادامه داد
لیتا : چند دقیقه پیش کیم بزرگ تشریف آورده بودن اونارو به طبقه ای رزرو کرده بودین هدایت کردم
رئیس جئون : خوبه خوبه .... بیا بریم جونگ کوک به اندازه کافی طولش دادیم
باشه ای گفتم و همراه با پدرم رفتم
در حالی که قدم برمی داشتم روبه لیتا کردمو دستمو به علامت بای بای تکون دادم
اونم متقابلاً همین کارو کرد
لیتا دختر یکی از همکارای پدرم بود
که خود این بار هم مال اوناست
از طرز نگاه لیتا به من مطمئن بودم بهم علاقه ای چیزی داره
ادامه دارد...
اسلاید ۲ : لباس کوک
اسلاید ۳ : لباس تهیونگ ( یادتون بندازم گفته بود «نسبتا رسمی»😅)
#قدرت_ازدواج
#𝐭𝐡𝐞_𝐩𝐨𝐰𝐞𝐫_𝐨𝐟_𝐦𝐚𝐫𝐫𝐢𝐚𝐠𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭 ⁴
( ویو جونگ کوک )
بلاخره شبی که خیلی منتظرش بودیم اومد....
امیدوارم به خیر بگذره
لباسام رو قبلا پوشیده بودم
همراه با پدرم سوار ماشین شدیم
راننده در ماشین رو بست و حرکت کرد
کل مدت داخل ماشین به فکر این بودم که سرچی شرط بندی می کنن پس پرسیدم
جونگ کوک : پدر... می خوای سر چی شرط بندی کنی؟
رئیس جئون : .......
جونگ کوک : پدر باتوام
بدون اینکه نگاهشو از بیرون برداره گفت
رئیس جئون : به تو ربطی نداره
خوب می دونستم که قراره سر چی شرط بندی کنه
جونگ کوک : پدر اگه می خوای سر کاترینا شرط بندی کنی از الان بگم من لیدیا رو دوست دارم
ولی در واقع من هیچ علاقه ای به لیدیای هرزه ندارم
رئیس جئون : اگه می دونستی چرا پرسیدی
جونگ کوک : پدر اون نامزد داره ... اصلا چرا اینقدر بهش گیر دادی؟
رئیس جئون : اول اینکه کیم از خداشه سر همچین چیزی شرط بندی کنیم دوم اینکه من میدونم به اون هرزه علاقه ای نداری
دهنمو باز کردم که چیزی بگم
برگشت سمتمو گفت
رئیس جئون : پس ..... خفه
و دوباره به پنجره ماشین خیره شدو بیرون رو دید زد
نه نه..
واقعا دلیلی باید باشه که پدر اینقدر به دختری که نه منو دیده نه میشناسه گیر داده
افففففف..
به بار رسیدیم
از ماشین پیاده شدم
بدون اینکه منتظر بمونم پدرم پیاده بشه وارد بار شدم
صدای آهنگ بار با اینکه زیاد بود صدای پدرم کامل در گوشم بود
رئیس جئون : ای پسره بی ادب ( داد )
این حرکتم به معنی این بود که مثلا عصبانیم 😒
همین که وارد بار شدم لیتا رو صدا زدم
که بعد چند ثانیه اومد
لیتا : سلام آقای جونگ کوک خوش اومدین
جونگ کوک : سلام
یکم این ور و اون رو گشت
لیتا : رئیس جئون نیومدن ؟
جونگ کوک : الان میاد
همون لحظه دستی پشت کلم نشست
و سرم را به طرف جلو هدایت کرد
رئیس جئون : ای پسره بی شرف بهت یاد ندادن اول بزرگ تر ها میرن بعد کوچکتر ها
دستمو روی سرم گذاشتم
جونگ کوک : آخ... سرم
رئیس جئون : زهر مار
چشمم به لیتا افتاد به زور خودشو نگه داشته بود که از خنده منفجر نشه
ولی تونست خودشو کنترل کنه و جدی بنظر برسه
لیتا : رئیس .....
که پدرم فهمید و نگاهشو از من به لیتا داد
لیتا فهمید و ادامه داد
لیتا : چند دقیقه پیش کیم بزرگ تشریف آورده بودن اونارو به طبقه ای رزرو کرده بودین هدایت کردم
رئیس جئون : خوبه خوبه .... بیا بریم جونگ کوک به اندازه کافی طولش دادیم
باشه ای گفتم و همراه با پدرم رفتم
در حالی که قدم برمی داشتم روبه لیتا کردمو دستمو به علامت بای بای تکون دادم
اونم متقابلاً همین کارو کرد
لیتا دختر یکی از همکارای پدرم بود
که خود این بار هم مال اوناست
از طرز نگاه لیتا به من مطمئن بودم بهم علاقه ای چیزی داره
ادامه دارد...
اسلاید ۲ : لباس کوک
اسلاید ۳ : لباس تهیونگ ( یادتون بندازم گفته بود «نسبتا رسمی»😅)
#قدرت_ازدواج
- ۵.۱k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط