دست مرا بگیر که طوفان گرفته است

دست مرا بگیر که طوفان گرفته است
با من بمان که غربت من جان گرفته است

شالی برای سوز پریشانی ام بباف
این فصل سبز رنگ زمستان گرفته است

آواره نگاه تو مانده است سالها
این دل که راه کوه وبیابان گرفته است

یک عمر زیر سقف نگاه تو بوده ایم
امشب خبر رسید که باران گرفته است

باورمکن اگرچه ببینی به چشم خویش
دل -دوره گرد چشم تو- سامان گرفته است

این آسمان که تکیه به لبخند داده است
از ما ستاره های فراوان گرفته است

جاریست خون رگ رگ من در رگ غزل
این بودن من است که پایان گرفته است
دیدگاه ها (۱)

وقتی حواست نیست ، چه دیدنی میشی وقتی حواست نیست ، بوسیدنی می...

بس که از بودنِ جان در بدنم مشکوکمهِی صدا میزنمش : جـان ؟! که...

قلب من خانه ے عشق است وتو مهمان منےچشم من روشن ازاسمت شده چش...

یک نفر هست که لب وا بکند می میرم خنده ی معجزه آسا بکند می می...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

پارت ۲۳ | پشت درجونکوک با شنیدن صدای خودش از پشت در، برای چن...

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

یه صبح سگی تعریف می کنه پاورقیزندگی چنیمه کلمه سرخ می شه تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط