بَسے مَستے دَر آن چَشمِ سیاه اَست

بَسے مَستے دَر آن چَشمِ سیاه اَست

مَرا صَد آفَرین دَر هَر نِگاه اَست

تَبے اَز بوسہ ےِ گَرمِ تُو دارَم

بَر این تَب آتَشِ لَب ها گُواه اَست
دیدگاه ها (۱)

حضرت یار

خالِ سیاهِ گوشه‌ی چشمت چه می‌کند با دل که بی‌قرارِ تماشای تو...

ای برگ مرا با سبزی خود در آغوش بگیر،من درخت برهنه‌ی پاییزم، ...

غمِ تو هرگز سرد نمى‌شود؛ همچون شعله‌اى که در جانِ زمان زنده ...

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا...

«پاییز هم از چشمِ تو الهام گرفتهبا هر نگهت جان و دلم کام گرف...

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم....

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

سلام ...آدینتون بخیر ☺️شرابِ کهنه ی خود را من از دستِ تـو نو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط