༺ عشق در چشمانت ༻

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۲

— این‌بار، اون کسی که این همه سال دشمن مخفی‌ام بود رو میکشم.

(ویو جیمین)
(موقع عملیات)

آروم در رو باز کردم. جون‌هو گوشه‌ی اتاق بود و یونا با ترس اینگه پارک باشم خودش رو تو آغوشش جمع کرده بود.

— یونا… منم. جیمین.

با نفس‌نفس زدن از جا پرید، چشماش پر از اشک بود.

— جیمین؟! چه‌طوری…؟

— وقت نیست. بلند شین. ماشین جلو در پشتی منتظره‌ست. سریع فرار کنین، الان.

یونا و جون‌هو بدون معطلی از در عقب رفتن. من با بی‌سیم خبر دادم: — هدف‌ها منتقل شدن. مسیر پاکه. در حال انتقال به محل امن.

همون لحظه، صدای پاها اومد. برگشتم تو اتاق. کوک و چندتا از بچه‌ها اونجا بودن، پشت دیوارا خونه. نفس‌هام سنگین شده بود.

تهیونگ از ماشین بیرون خونه همه‌چیزو کنترل می‌کرد.

(ویو تهیونگ – پشت ماشین)

از پنجره‌ی جانبی داشتم با دوربین حرارتی اطراف رو می‌دیدم. یه‌دفعه، پنج تا سیگنال قرمز… نزدیک می‌شدن.

— آماده باشید. پنج نفر دارن میان داخل.

(ویو کوک)

دستم روی ماشه بود. نفس‌هام کنترل شده، اما چشم‌هام خشمگین.

در ترکید. صدای شلیک اولین گلوله، سکوت رو شکوند. افراد پارک ریختن تو.

همه‌چی در عرض چند ثانیه عوض شد. پشت دیوار قایم شدم و به یکی‌شون شلیک کردم. اما یکی از نوچه‌ها درست از پشت مبل پیداش شد و یه تیر شلیک کرد.

گلوله خورد به بازوم. دندون‌هامو روی هم فشار دادم. صدای شلیک بعدی رو خودم دادم، همون لحظه نوچه‌ش افتاد زمین. اما صدایی در نیاوردم. دستم خون می‌اومد ولی نباید می‌ذاشتم کسی بفهمه.

نمی‌خواستم تمرکز تیم از پارک پرت شه.

(ویو جیمین)

یکی‌یکی داشتیم می‌زدیم‌شون. پارک که دید راهی نداره، خود
ش دست به کار شد. ولی کوک منتظرش بود.
یه تیر به پاش زد. پارک داد زد و رو زمین افتاد.

افراد تهیونگ هم رسیدن و با ما هماهنگ شدن. بقیه کشته شده بودن.

کوک:مرتیکه حرومی چی مخوای

پارک با صورت خاکی و خون‌آلود داد زد:

— انتقام! انتقام از اینکه پدرای شماها نذاشتن من به مقام خودم برسم! منو خورد کردن، دورم انداختن!

کوک نفس‌نفس می‌زد، هنوز از بازوش خون می‌رفت ولی خودش رو نگه داشته بود. لب زد:

— تو چی خیال کردی؟ با اون باند کوچیکت، با اون ذهن مسمومت، فکر کردی می‌تونی قدرتو از ما بگیری؟ تو در حد ما یا پدرامونم نبودی، مرتیکه مفنگی.

پارک پوزخند زد: — اون هرزه‌ای که نامزد خودت می‌دونی… معلوم نیست با چند نفر خوابیده یا زیر خواب چند نفر بوده… تو هنوز فکر می‌کنی خاصه؟ احساساتی شدی براش؟

تهیونگ عربده زد:
— خفه شو پارک! یه کلمه‌ دیگه بگی خودم خفت می‌کنم!

کوک بی‌صدا برگشت، اسلحه‌شو بلند کرد.
نگاه سردش به پارک دوخته شده بود.

— برو به جهنم… مرتیکه حروم‌زاده.

پنج گلوله
مستقیم توی مخ پارک.

سه‌تای دیگه
به قلبش.

سکوت بعد از شلیک، ترسناک بود.

و کوک بی صدا با عصبانیت از اونجا زد بیرون.
(ویو تهیونگ – هم‌زمان)

از دوربین دیدم پارک بی‌جون افتاد. سریع بی‌سیم زدم:

— تمومش کرد.

(ویو جیمین و ته)

به جنازه‌ی پارک نگاه کردیم.
— زنده موند… فقط برای اینکه با دست خودمون تمومش کنیم.
_جیمین ات میکشتم بفهمه کوک
آسیب دیده الان نمیتونیم کمکش کنیم چون ازخود بی‌خود شده.
_ولش اون چیزیش نمیشه الان بریم پیشش دوتا هم تو بازو ما خالی می‌کنه.
_بگو بیان این تن لشو ببرن.
_اوکی بریم‌..
دیدگاه ها (۲)

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ⁵ویو تهیونگ که یهو یونا داد زد: ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴¹ویو میکا_____جیمین بلن...

Iove and the moonPart21جیمین: تمام هم کار ها توجه کن خانم ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط