#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴¹


ویو میکا_____

جیمین بلند شد.

جیمین: «بریم.»

از عمارت خارج شدیم.

هوا سرد بود. باد می‌اومد.

سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد.

من و جیمین عقب نشسته بودیم.

ماشین راه افتاد.

چند دقیقه سکوت.

بعد جیمین آروم گفت:

جیمین: «میکا.»

میکا: «هوم؟»

جیمین: «اگه امشب تموم شد...»

میکا: «تموم می‌شه.»

جیمین: «اگه تموم شد، می‌خوام یه چیزی رو بگم.»

میکا: «چی؟»

جیمین: «اون حرفی که نصفه گذاشتم...»

میکا: «کدوم؟»

جیمین: «همون که گفتم از وقتی اومدی نمی‌تونم درست فکر کنم.»

میکا: «آهان.»

جیمین: «می‌خوام تمومش کنم.»

میکا: «خب بگو.»

جیمین: «نه. بعد از امشب.»

میکا: «چرا؟»

جیمین: «چون اگه الان بگم، ممکنه تمرکزت رو از دست بدی.»

میکا: «شاید بهتر باشه.»

جیمین: «نه. بعد از امشب.»

میکا: «باشه.»

ماشین به اسکله نزدیک شد.

من به بیرون نگاه کردم.

اسکله شرقی. تاریک. ساکت.

اما یه چیزی درست نبود.

میکا: «جیمین...»

جیمین: «می‌بینم.»

میکا: «چرا کسی اونجا نیست؟»

جیمین: «چون...»

مکث کرد.

جیمین: «چون منتظر ما هستن.»

ماشین ایستاد.

پیاده شدیم.

سکوت مرگباری همه‌جا رو گرفته بود.

ناگهان، صدایی از بلندگو پیچید.

هوک: «خوش اومدید.»

همه به سمت صدا برگشتیم.

روی یکی از کانتینرها، هوک ایستاده بود.

با یه لبخند سرد.

هوک: «بالاخره همه‌تون جمع شدید.»

جیمین: «چی می‌خوای، هوک؟»

هوک: «می‌خوام بازی رو تموم کنم.»

میکا: «چه بازی؟»

هوک: «بازی گودال.»

نگاهش بین من و جیمین چرخید.

هوک: «و امشب...»

مکث کرد.

هوک: «یا رهبر جدید انتخاب می‌شه...»

لبخندش پهن‌تر شد.

هوک: «یا همه‌تون می‌میرید.»


______________________________________



همه‌چیز توی یک لحظه به هم ریخت.

صدای شلیک از همه طرف بلند شد.

من و جیمین پشت یکی از کانتینرها پناه گرفتیم.

تهیونگ و جونگ‌کوک هم پشت یه ماشین قایم شدن.

جیمین: «میکا، پشت من بمون!»

میکا: «باز شروع کردی؟»

جیمین: «میکا!»

میکا: «باشه، باشه!»

صدای شلیک‌ها قطع نمی‌شد.

یه لحظه سرمو از پشت کانتینر بیرون آوردم که ببینم اوضاع چطوره.

و همون لحظه...

درد.

دردی تیز و سوزناک، پایین قفسه سینه‌م.

نگاهم رو پایین انداختم.

خون. روی لباسم. مشکی بود. ولی خیسی‌اش رو حس کردم.

میکا: «لعنتی...»

دستم رو گذاشتم روی زخم. فشار دادم.

جیمین: «میکا؟ چی شد؟»

میکا: «هیچی.»

جیمین: «میکا...»

میکا: «گفتم هیچی!»

به زور خودمو سرپا نگه داشتم.

نمی‌خواستم جیمین بفهمه. نمی‌خواستم نگران بشه.

ادامه دادیم.

و بعد...

یه دفعه جونگ‌کوک از پشت به هوک شلیک کرد.

صدای شلیک.

و همون موقع، هوک برگشت.

و به جونگ‌کوک تیر خورد.

همزمان، هوک هم به جونگ‌کوک تیر زد.

هوک قفسه سینه‌شو گرفت و رو زانو‌هاش افتاد.

هوک: «جیمین...»

صداش ضعیف بود.

جیمین: «...»

هوک: «اگه بازم بمیرم...»

نفسش سنگین شد.

هوک: «به غیر از من یکی... دیگه‌ای هم هست...»

سرفه کرد.

هوک: «زندگی تو جهنم... کنه.»

و کامل افتاد زمین.

افرادش فرار کردن.

سکوت.

سکوت مرگباری همه‌جا رو گرفت.

من حالم بد بود. خیلی بد.

درست انگار داشتم می‌مردم.

ولی هیچی نگفتم.

مشکی بود لباسم. معلوم بود.

دستمو روی زخمم فشار می‌دادم.

خون می‌اومد. نمی‌شد جلوش رو گرفت.

و بعد...

جونگ‌کوک.

افتاد رو زانو‌هاش.

پیراهن سفیدش آغشته به خون بود.

من و جیمین رفتیم بالای سرش.

جیمین: «هی، پسر! دوا بیار! الان می‌برمت بیمارستان!»

جونگ‌کوک دستشو گذاشت رو شونه جیمین و لبخند تلخی زد.

جونگ‌کوک: «جیمین...»

سرشو به منفی تکون داد.

جونگ‌کوک: «من دیگه تموم شدم.»

برای اولین بار...

اشک تو چشمای جیمین جمع شد.



ادامه دارد......



لایک کنید و نظر بدیننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۶)

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²¹ویو میکا_____دیگه حتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط