من روز خویش را

من روز خویش را
با آفتاب روے تو
کز مشرق خیال دمیده‌ست
آغاز می‌کنم

من با تو
مےنویسم و مےخوانم
من با تو راه مےروم و حرف مےزنم

وز شوق این محال
که دستم به دست توست !
من، جاے راه رفتن
پرواز مے کنم !

فریدون_مشیرے
دیدگاه ها (۱)

حماسه ای از رییس بانکرییس بانک مرکزی کشاورزی شهرستان کنگاور ...

نقل است شاه عباس صفوی، رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان ک...

عشق یعنی درتو من معناشومعشق یعنی باتو من دریا شومعشق یعنی مه...

پشت دریاها شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است‌. ب...

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊⁹مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست.هیچ‌کس تا ح...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁵پذیرش، همان آرامشی‌ست که در دل طوفان پیدا می‌...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش پنجم_جولیت_جایی می‌رویم که نمی‌شناسم و اتف...

نام:قرارداد نفرت part:²⁵جونگکوک زد زیر خنده.و هر دوتاشون، در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط