« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 30


ویوی لیانا:
همه خشکشان زده بود.
مرد اسلحه را محکم در دست گرفته بود.
باران بیرون انبار شدت گرفته بود و قطره‌های آب از موهای جوگندمی‌اش می‌چکید.
مین‌هیوک برای اولین بار لبخندش را از دست داد.
مین‌هیوک: تو...
مرد با نفرت نگاهش کرد.
مرد: فکر کردی مرده‌ام؟
دوشیک با ناباوری خیره مانده بود.
لب‌هایش لرزید.
دوشیک: هیون‌سو...
برادرش؟
چشم‌هایم بین آن دو جابه‌جا شد.
هیچ‌کس تا امروز حرفی از برادر دوشیک نزده بود.
هیون‌سو بدون اینکه نگاهش را از مین‌هیوک بردارد گفت:
هیون‌سو: بیست ساله منتظر این لحظه‌ام.
مین‌هیوک آرام خندید.
مین‌هیوک: پس بالاخره از سوراخت بیرون اومدی.
هیون‌سو انگشتش را روی ماشه فشرد.
هیون‌سو: خفه شو.
قبل از اینکه اوضاع بدتر شود، جونگ‌کوک جلو آمد.
جونگ‌کوک: همه اسلحه‌ها پایین.
الان وقت انتقام گرفتن نیست.
اما هیچ‌کس به حرفش گوش نمی‌داد.
هیون‌سو مستقیم به من نگاه کرد.
برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
هیون‌سو: تو دختر هانا هستی؟
قلبم فشرده شد.
سال‌ها بود کسی اسم مادرم را به زبان نیاورده بود.
لیانا: آره.
چشمان مرد پر از اندوه شد.
هیون‌سو: شبیه خودش شدی.
اخم کردم.
لیانا: تو مادرم رو می‌شناختی؟
هیون‌سو آهسته سر تکان داد.
هیون‌سو: بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.
سکوت سنگینی برقرار شد.
بعد ناگهان جمله‌ای گفت که همه را شوکه کرد.
هیون‌سو: مادرت اون شب قرار نبود داخل اون ماشین باشه.
نفسم بند آمد.
لیانا: چی؟
هیون‌سو: هدف اصلی... مادرت نبود.
احساس کردم قلبم از حرکت ایستاد.
پدرم هم شوکه به نظر می‌رسید.
دوشیک زیر لب ناسزایی گفت.
انگار او هم این بخش را نمی‌دانست.
لیانا: پس هدف کی بود؟
هیون‌سو نگاهش را به پدرم دوخت.
و آرام گفت:
هیون‌سو: پدرت.
تمام انبار در سکوت فرو رفت.
نه...
این امکان نداشت.
هیون‌سو ادامه داد:
بیست سال پیش قرار بود اون شب فقط یه هشدار داده بشه.
فقط ترسونده بشه.
اما اوضاع از کنترل خارج شد.
مین‌هیوک با تمسخر خندید.
مین‌هیوک: هنوزم داری داستان می‌سازی؟
هیون‌سو فریاد زد:
هیون‌سو: ساکت شو!
رگ‌های گردنش بیرون زده بودند.
برای لحظه‌ای احساس کردم سال‌ها خشم در وجودش جمع شده.
بعد دوباره به من نگاه کرد.
هیون‌سو: مادرت به خاطر اشتباه آدم‌های دیگه کشته شد.
نه به خاطر خودش.
نه به خاطر پدرت.
اشک در چشمانم جمع شد.
بیست سال...
بیست سال دنبال جواب بودم.
اما هر جواب، ده سؤال جدید به وجود می‌آورد.
جونگ‌کوک آرام کنارم ایستاد.
بدون اینکه چیزی بگوید.
فقط حضورش باعث شد بتوانم سرپا بمانم.
هیون‌سو نفس عمیقی کشید.
بعد دستش را داخل کت برد.
همه فوراً آماده شدند.
اما او فقط یک پاکت قدیمی بیرون آورد.
لبه‌های پاکت زرد شده بود.
انگار سال‌ها جایی پنهان بوده.
هیون‌سو آن را به سمتم گرفت.
هیون‌سو: این مال مادرته.
دستم لرزید.
لیانا: چیه؟
هیون‌سو: آخرین چیزی که قبل از مرگش بهم داد.
نفسم حبس شد.
به آرامی پاکت را گرفتم.
قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌ام بیرون بزند.
در پاکت را باز کردم.
داخلش فقط یک نامه بود.
نامه‌ای با دست‌خط مادرم.
چشم‌هایم تار شد.
بی‌اختیار اولین خط را خواندم:
«اگر روزی لیانا این نامه را پیدا کرد...»
اشک روی گونه‌هایم سرازیر شد.
اما قبل از اینکه بتوانم ادامه نامه را بخوانم...
صدای انفجار مهیبی از بیرون انبار بلند شد.
بوم!
زمین زیر پایمان لرزید.
شیشه‌ها خرد شدند.
فریادها بلند شد.
جونگ‌کوک فوراً مرا به سمت خودش کشید.
و در میان دود و آشوب، تنها چیزی که در دستم مانده بود...
نامه‌ای بود که مادرم بیست سال پیش برای من نوشته بود.
نامه‌ای که شاید بالاخره تمام حقیقت را آشکار می‌کرد.
( پارت هدیه )
دیدگاه ها (۷)

« ازدواج به اجبار »Part 31 ویوی لیانا:همه جا پر از دود شده ب...

« ازدواج به اجبار »Paer 29 ویوی لیانا:انگار تمام صداهای دنیا...

« ازدواج به اجبار »Part 28 ویوی لیانا:صدای ترمز چندین ماشین...

« ازدواج به اجبار »Part 26ویوی لیانا:تمام مسیر تا اینچئون، ذ...

« ازدواج به اجبار »Part 27 ویوی لیانا:قلبم آن‌قدر محکم می‌کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط