فکر کن در اواسط اسفند کسی را که دوستش داری، ناگهان در میا

فکر کن در اواسط اسفند کسی را که دوستش داری، ناگهان در میان کافه ای دنج پیدا کنی و با او یک فنجان چای بهار نارنج بنوشی...
یا روی صفحه تلفن همراهت چهره مادرت ظاهر شود و صدایش آرامت کند که: «کجایی مادر؟ غدا خوردی؟»...
زندگی همین است؛ دیدن یک فیلم خوب در سینما و ساعت ها بحث با کسانی که از جنس تو اند...
زندگی یعنی سفر...
یعنی بستن یک چمدان با ذوق...
یعنی کاسه آبی که پشت سرت می ریزند...
زندگی یعنی یک جمع دوستانه که بعد از سال ها به هم رسیده اند و انگار هنوز سرشارند از حس نوجوانی گم شده...
زندگی یعنی زنگ در را که می زنی پدرت در را باز کند و با آن چهره ی خسته اما مهربان از پشت آن سبیل های پر پشت، سلامت را جواب بگوید...
زندگی یعنی برادرت، خواهرت، صدایت کند تا برایت چیزی را تعریف کند که تا به حال به کسی نگفته...
زندگی یعنی وقتی به خانه بر می گردی یک نفر دیگر خانه باشد تا چای داغ را کنارش سر بکشی و به این فکر کنی که تا سال جدید فقط چند روز باقی مانده....
صدای پای بهار را می شنوی؟
دیدگاه ها (۲۰)

مردی که در کنارم بود

Part 1

🖤 پارت بیست‌وچهارم | خانه‌ی قدیمیلانا و جونگکوک جلوی خانه‌ی ...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

بسم الله الرحمن الرحیم زندگی با کنترل کردن زیبا نمی شود. هیچ...

پروانه جان

🖤 پناه من𝐂𝐡𝐚𝐫𝐚𝐜𝐭𝐞𝐫 𝐈𝐧𝐭𝐫𝐨 | معارفه شخصیت‌ها🖤 لاناسن: ۱۸ سالشغ...

زن سرنوشت ساز

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴³یک هفته گذشته بود...همه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط