فرمانروای من
فرمانروای من
ای عشق !
بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم .
شاید تو را دیده ام پیش از این
شاید تو همان گیتاری بودی که دُرست نمی نواختمت .
دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من – تنها
در تنگ من
در آنجا بودی .
لمست کردم
بر تو دست کشیدم
ودر قلمرو تو زیستم
چون آذرخشی بر یک شعله
که آتش قلمرو توست
ای فرمانروای من !
چیزی که به تو مدیونم
بنفش رنگ پریده بود رنگ زندگی ام
از عشق بسیار
و من ، چونان پرنده ای نابینا
در گنگی و دست پاچگی
این سوی و آن سوی پر می کشیدم
تا وقتی که به پنجره ی تو رسیدم ای مهربان !
و تو ، صدای قلبم را شنیدی.
عشق
این چیزی است که به تو مدیونم !
ای عشق !
بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم .
شاید تو را دیده ام پیش از این
شاید تو همان گیتاری بودی که دُرست نمی نواختمت .
دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من – تنها
در تنگ من
در آنجا بودی .
لمست کردم
بر تو دست کشیدم
ودر قلمرو تو زیستم
چون آذرخشی بر یک شعله
که آتش قلمرو توست
ای فرمانروای من !
چیزی که به تو مدیونم
بنفش رنگ پریده بود رنگ زندگی ام
از عشق بسیار
و من ، چونان پرنده ای نابینا
در گنگی و دست پاچگی
این سوی و آن سوی پر می کشیدم
تا وقتی که به پنجره ی تو رسیدم ای مهربان !
و تو ، صدای قلبم را شنیدی.
عشق
این چیزی است که به تو مدیونم !
- ۱.۳k
- ۰۶ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط