اسلحه اش را به طرف مردمي كه در پياده رو در حركت بودند گرف

اسلحه اش را به طرف مردمي كه در پياده رو در حركت بودند گرفته بود،انگشت اش روي ماشه بود ،چشم راستش را كه بسته بود و چشم چپ اش رابه مگسك اسلحه دوخته بود.
انگشت اش روي ماشه حركت كرد و صداي شليك اش در آمد.
بعضي از عابران پياده كه اسلحه به سمت شان بود ،رو به او لبخند ميزدند...

” بابايي ،سرتو بيارتو ،خطرناكه ها،شيشه رو بده بالا بابا جون،به اين شرط واست اسلحه خريدم كه پسر خوبي باشي....آفرين بابايي”
دیدگاه ها (۱)

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۷: پایانِ یک امیدصدایِ ترمزِ شدیدِ...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹²جون‌کو...

پارت ۲: انتخابی که برگشت ندارهسکوتِ اتاق فقط با صدایِ ریزِ ب...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت:13ویو کوکهمین ک...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹ویو میکا_____ماشین با ...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart: 1#انتخاب_امنآسمون س...

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²²ویو لیلی ___دو هفته گذ...

╭────────╮ ‌ ‌ 𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭 ╰────────╯نقطــه‌ضـعـف¹⁸زی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط