میروی ...

میروی ...
و مرا درهجوم وحشیانه دلتنگی ها رها میکنی ،بی آنکه شانه هایت را به من بخشیده باشی.
میروی...
و در این سرمای استخوان سوز تنهایی ، مرا با بغض هم آغوش میکنی تا آبستن حسرتی ابدی شوم.
دیدگاه ها (۱)

می بیند و می فهمد و انگار نه انگارصیدیم، رها گشته و در بند گ...

شنیدن صدایتنجوای مهربان کلامتدیشب در تاریکی بغض و دلتنگیطلوع...

سلام ...آدینتون بخیر ☺️شرابِ کهنه ی خود را من از دستِ تـو نو...

«دیروز، دوباره عاشقت شدم. آن‌قدر زیبا بودی که بارها خواستم ب...

قول بده...تا وقتی خاک، تنم را در آغوش نگرفته، از یادم نروی.ق...

بندبند جانم❤️بہ دوست داشتنت بند استتو آن تپش بے قراریلابہ لا...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

***ابریشم نیمه شب***### پارت ۱۵: بازتاب در چشمان یاقوتیهنگام...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش سوم_توی راه‌پله دستی روی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط