لحظاتےوجود دارد

لحظاتےوجود دارد
که من همچون تشنه‌اے
که خواهان آب خنک است،
مرگ را آرزو مےکنم ..
حتے
یکبار هم آن را آزمایش کردم!
با تپانچه پدرم ..
تازه از جنگ برگشته بودم ..
تپانچه را روےِ شقیقه‌ام گذاشتم ..
ماشه را کشیدم ..
بنگ!
اسلحه خالے بود .. :
دیدگاه ها (۱)

کدومش راستـ تره؟!کدومو میشهـ باور کنے؟!اونے کهـ حس میکنے یا ...

چرا انقد ساکتے؟ از دیوار صدا میاد از تو نه همینجورےحرف بزن ...

مرده شور این دنیاےمجازے را ببردبرایم شده مثل قبرستانمیام سرک...

حتک اگر هرگز بار دیگر تو را نبینم،احتیاج دارم بدانم که جایےد...

_____پارت⁹ نفرین کوچولو_____پدرم برگشته بود و روی مبلی نشسته...

_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____آن‌قدر در کوچه‌ها قدم زده بودم ک...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط