_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____

_____پارت⁷ نفرین کوچولو_____

آن‌قدر در کوچه‌ها قدم زده بودم که دیگر جانی برای برداشتن حتی یک قدم دیگر نداشتم.

تخته‌سنگی پیدا کردم و روی آن نشستم.

تصمیم گرفتم کتابی را که در مغازه‌ی عتیقه‌فروشی پیدا کرده بودم باز کنم و شروع به خواندنش کنم.

اما هر کاری می‌کردم، نمی‌توانستم کتاب را باز کنم؛ انگار صفحه‌هایش به هم چسبیده بودند.

تقریباً یک ساعت تلاش کردم و با زور خواستم کتاب را باز کنم، اما نشد که نشد.

دیگر ناامید شدم.

از جا بلند شدم و به سمت خانه راه افتادم.

خورشید کم‌کم داشت غروب می‌کرد و اگر نمی‌خواستم غرغرهای وِلیسیا را بابت دیر برگشتنم بشنوم، باید هرچه زودتر خودم را به خانه می‌رساندم.

دامن لباسم را در دستانم گرفتم و قدم‌هایم را بلندتر و سریع‌تر برداشتم؛ طوری که تقریباً در حال دویدن بودم.

***

آن‌قدر دویده بودم که دیگر جانی در وجودم نمانده بود و نفسم بند آمده بود.

خم شدم، دستانم را روی زانوهایم گذاشتم و تندتند هوا را به درون ریه‌هایم می‌کشیدم.

دیگر توانی برای ادامه نداشتم؛ برای همین تصمیم گرفتم لحظه‌ای بایستم و نفسی تازه کنم.

نگاهم را به اطراف چرخاندم.

فقط چهار قدم با درِ خانه فاصله داشتم، اما پاهایم دیگر توان برداشتن حتی همان چهار قدم را هم نداشتند.

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

_____پارت⁸ نفرین کوچولو_____به‌زور خودم را به سمت در کشاندم....

_____پارت⁶ نفرین کوچولو_____میان عتیقه‌ ها قدم می‌زدم که ناگ...

_____پارت⁵ نفرین کوچولو_____(چندین سال بعد)* رُزالینث¹*با با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط