بابایی من

𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ¹⁸
چشماشو بست. هیچ اتفاقی نیوفتاد و فقط صدای بم او در گوشش طنین انداز شد.
_ایندفعه رو میبخشم.. اما دفعهٔ بعد وای به حالته جسیکا...
و عقب کشید. دستشو کرد تو جیبش و نفس عمیقی کشید. به اطراف نگاهی کرد. دخترک مبهوت به دیوار چسبیده بود و وقتی فاصله گرفت تازه تونست نفس هاشو راحت تر بده بیرون. تهیونگ نزدیکش شد، کتشو در اورد و دور شانه های او انداخت و همزمان حرف زد.
_اون شخصی که باهاش حرف زدی تنها پسره کسیه که این مهمونی رو داخل عمارتش برگزار کرده، رفیق من جی ووک.
به چشماش نگاه کرد.
_چی گفت بهت؟ اذیتت که نکرد؟
+چرا باید اذیت کنه؟ درسته منم کسی که تازه چند دقیقه اس باهاش اشنا شدم نباید سریع بگم که ادم خوبیه فلان چون نمیشناسمش... اما چشمای مهربونش انرژی مثبت میداد.. انرژیه پسرای منفی رو نمیداد، انرژی کسایی که داخل عمارت با هیزی نگاه میکنن رو نمیداد.
پسرک آهی کشید و اروم جسیکا رو داخل اغوش گرمش فرو برد، انگشتاش های دراز و باریکشو لای موهاش فرو برد. دخترک با احساس گرمای وجود تهیونگ و عطر خوشبوش ناخداگاه بیشتر فرو رفت.
_ببین دخترم.. من نمیخوام تو رو اسیر کنم که.. فقط میخوام ازت مراقبت کنم چون آدم تو این دوره زمونه کم پیدا میشه.. به قول خودت همونی که داخل مهمونی ازت خواست خودتو معرفی کنی با هیزی نگاهت میکرد.. خب اون یه حیوونه آدم نیست که.. پس کمی هم منو درک کن چون جز تو کسی رو ندارم.. دارم؟
+...
_هوم؟
+ن..نه
_فکر میکنم اشتباه کردم که تورو امشب به اینجا اوردم..فراموشش کن الان برمیگردیم خونه
+میشه قبلش بریم پیش همین دوستت جی ووک تا جیمین هم ببینیم؟
تهیونگ ابروهاش رفت بالا. او را از اغوشش بیرون کشید و به چشماش با جدیت خیره شد.
_چرا میخوای ببینیش؟
+همینطوری میخوام آشنا بشم با رفیقات، مگه خودت نگفتی که میخوای منو بهشون معرفی کنی چون قراره رفت و آمد زیاد بشه؟

سرشو اروم تکون داد. جفتشون برگشتن داخل. بعد از اینکه مهمونی تموم شد فقط اون دونفر موندن. جی ووک همراه با جیمین به سمتشون رفتن. جیمین تو گوشیش بود.

جی«رفیق این عروسک دخترته؟
_آره.. اسمش جسیکاعه
جسیکا با کمی خجالت به تهیونگ چسبید و لبخند ملیحی زد.
+س.. سلام
جی«سلام جسیکا.. من جی ووک هستم
+خوشوقتم
نگاهی به جیمین کرد و قبل از اینکه جی ووک حرفی بزنه لب باز کرد.
+میشناسمشون نیازی به معرفی نیست.
جی«اوه.. کی با همدیگه اشنا شدید؟
جیمین سرشو از تو گوشیش در اورد و با لبخند به جسیکا نگاه کرد.
ج«قبلا باهم داخل حیاط اشنا شدیم پدر..
جی«فک کنم تقریبا همسن هم باشید نه؟
_نه جسیکا ۱۷ سالشه
جی«خب حالا اونقدرام اختلاف سنی ندارید.. جیمین درسش خیلی خوبه اگه بخوای میتونه بهت کمک کنه..
تهیونگ!.. امشب قرار بود اینجا بمونید، باید راجب یه سری چیزا باهات صحبت کنم
_بمونه فردا بیا شرکت صحبت کنیم
جی«نه خیلی مهمه باید امشب بازش کنم..
روی «مهم» تاکید خاصی کرد، به جیمین نگاه کرد.
جی«تو جسیکا رو با خودت ببر اتاقت یه فیلمی چیزی ببینید با هم سرگرم بشید..
ج«چشم پدر...
تهیونگ جدی تر شد و دست جسیکا رو محکم گرفت.
_نه.. من جسیکارو میبرم خونه و برمیگردم همینجا باهم صحبت میکنیم
دخترک به تهیونگ نگاه کرد و سرشو انداخت پایین. جی«عا هرجور راحتی
+ولی بابایی من تنهایی خونه حوصلم سر میره لطفا بزار منم بمونم..
پسرک با نگاهی هشدار دهنده به او خیره شد و قاطعانه گفت:
_میبرمت خونه..

دستشو کشید و برد حیاط. در ماشین رو براش باز کرد، به رانندهٔ مخصوص خودش دستور داد اونو ببره خونه. جسیکا قبل از سوار شدن با کمی حرص درون چشماش به تهیونگ نگاه کرد و سوار شد.
_سعی میکنم زود برگردم، تو بگیر بخواب باشه؟
+خوبه گفتی اصلا نمیدونستم
چشم غره ای رفت و در ماشینو محکم بست و روشو کرد اونور. تهیونگ میدونست که کاملا حرصی شده.. این رفتارای جسیکا یه تاثیر بدی روش میزاشت. اونم اینکه به اینجور چیزا عادت کنه اینکه سریع هرکی رو دید بخواد باهاش جور بشه.. پس قبل از اینکه حتی کاری کنه ، پسرک نباید بزاره وابسته بشه. به داخل برگشت. تو اتاق کار بزرگ جی ووک نشستن. راجب خرید و فروش مواد صحبت کردن.. تو بحثشون حرف از جانی هم شد.. کسی که معامله رو فعلا پیچونده بود.. قرار بود جانی ۴۰ کیلو کوکائین از آمریکا براشون قاچاقی ارسال کنه و در عوض ۶۰ میلیون دلار پول بگیره.. اما اون از سر لجبازی، گفت که اول پول رو بفرستن تا موادو تحویل بده. تهیونگ با این قضیه بشدت مخالفه و سر همین موضوع با جی ووک که دست چپش به حساب میومد، صحبت کرد و نقشه ای چیدن. تا ساعت ۳ صبح طول کشید. وقتی برگشت به عمارتش جسیکا خوابیده بود، قبل از اینکه به اتاق خودش برگرده بوسه ای به پیشانی اش زد و تو جاش خوابید.
______
شرایط پارت بعد:
۴۵ لایک
۳۵ کامنت (نفری سه تا)
۷ بازنشر
دیدگاه ها (۶۴)

پارت ۱۵ساعت ۷ و ۱۲ عصر_یونگی:اصلا میل نداشتم برم به مهمونی ج...

تک پارتی وقتی میبینه اکست بهت پیام داده تهیونگ بزرگ ترین رئس...

ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴᴘᴀʀᴛ:⁰³تهیونگ سعی می‌کرد شن...

سناریو bts(وقتی با موهاشون بازی میکنی)«نامجون: همینجوری که ب...

وقتی وسط مهمونی....🏵️جونگکوک: آماده شدی عزیزم؟؟ــ آره اومدم....

تهیونگ که کلمه‌ی «ته‌دیگ» رو از سال پیش خوب یادش مونده بود، ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۹۷ویو راوی تهیونگ...

پارت ۲۵

part9در زدیم.— بیایید داخل.رفتیم توی دفتر. مدیر گفت:— سلام د...

رمان جونگکوک (چشمان خمار)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط