ديگر نمي‌شناسم تو را

ديگر نمي‌شناسم تو را
مرد كوچكي كه قرار بود
گاهي از من دور شوی
تا از جنگ بنويسم
و باز به من برگردي
تا خود را
همراه هر شعر تازه
از آغوشت بيرون بكشم!
دیدگاه ها (۳)

#دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیستتو مرا باز رساندی به یقینم ...

رهاییرهایی یعنی دیگر برای نگه‌داشتن چیزی که رفتنی است، خودت ...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 28سه روز بعد...هشت نفر به مرز دو...

داشت می‌رفت خم شد و #بوسید#طفل خود را که گرم #بازی بودو کلاه...

LESSON

جناب قالیبافامیر ابراهیم رسولی مشاور قالیباف ( همونی که میگ...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وپنجم | پدرصدای قدم‌ها از بیرون نزدیک‌تر...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط