اولین باری که دیدمت، تقویمِ زندگی‌ام ورق خورد…»

اولین باری که دیدمت، تقویمِ زندگی‌ام ورق خورد…»

یادم هست؛ هوا همان‌قدر معمولی بود که انگار قرار نبود هیچ اتفاق خاصی بیفتد. اما وقتی برای اولین بار دیدمت، انگار زمان برای یک لحظه ایستاد. آن روز، خنده‌ات طوری در جانم نشست که فکر کردم کشفِ یک سرزمینِ گمشده است. چقدر ساده و قشنگ به هم نگاه کردیم، وبرایت تولد دونفره گرفتم وجرعه جرعه کیک را در دهانت نهادم ..بی‌خبر از آنکه داریم سرآغازِ یک قصه‌ی ناتمام را می‌نویسیم.

حالا که به آن روز فکر می‌کنم، قلبم بیشتر از اینکه گرم شود، می‌سوزد. ..

ما خیلی زود گذشتیم. از هم، از آن شورِ اولِ آشنایی، و در نهایت از خودمان. حالا من مانده‌ام و یک تقویم که آن روزِ خاص را در خودش حبس کرده؛ روزی که برای تو مانند بقیه روزهای تقویم ولی برای من جانم را به لب رسانده آن روز رویای زیبا بود، اما پایانش، کابوسِ تنهاییِ من شد.

گاهی فکر می‌کنم کاش آن روز، وقتی نگاهم به نگاهت افتاد، سرم را پایین می‌انداختم و از کنارت رد می‌شدم. نه برای اینکه پشیمان باشم از داشتنت، برای اینکه اینقدر «نداشتنت» بعد از آن همه خاطره، ویران‌کننده نباشد.

کاش آن روز… همان‌قدر که غریبه بودیم، غریبه می‌ماندیم. این‌طور، حداقل امروز قلبم این‌همه «غریبه» نبود.
ای کاش ..
دیدگاه ها (۰)

یادآوریِ خاطره‌هات داره تا مغز استخونم می‌سوزونتم.نمی‌دونم چ...

وقتی بزرگ‌تر می‌شی، تازه می‌فهمی دردناک‌ترین زخم‌ها رو همیشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط