وقتی بزرگ‌تر می‌شی، تازه می‌فهمی دردناک‌ترین زخم‌ها رو هم

وقتی بزرگ‌تر می‌شی، تازه می‌فهمی دردناک‌ترین زخم‌ها رو همیشه غریبه‌ها نمی‌زنن؛ گاهی همون آدم‌هایی می‌زنن که از بچگی کنارت بودن و فکر می‌کردی تکیه‌گاهتن.

می‌فهمی بعضی‌ها نه از خوشحالیت خوشحال می‌شن، نه موفقیتت رو تاب میارن؛ فقط منتظرن یه روز زمین بخوری تا تماشاگر شکستت باشن.

از همه بیشتر، از خودم ناراحتم... از اینکه این همه سال با عشق و احترام بهشون نگاه می‌کردم، آدم‌های خوبی می‌دیدمشون و برای بودنشون ارزش قائل بودم. از تمام محبت‌هایی که بی‌دریغ نثارشون کردم، از اعتمادی که بهشون داشتم و از جایگاهی که توی دلم بهشون داده بودم.

حالا فهمیدم خیلی‌ها نه لایق اون همه محبت بودن، نه لایق اون همه احترام. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسه که با تمام وجود به این نتیجه برسم.

حالا فقط یه حسرت توی دلم مونده... ای کاش کنار مهربونی، یادمون داده بودن گاهی هم با آدم‌های بد، مثل خودشون رفتار کنیم؛ تا هر بار که بدی می‌کنن، این‌قدر از خودمون نپرسیم: «مگه یه آدم چطور می‌تونه این‌قدر بی‌رحم باشه؟»

شاید بزرگ‌ترین درد اینه که ما با قلبمون زندگی کردیم، اما بعضی‌ها با منفعتشون. کاش این‌همه انسانیت، این‌همه درد روی سینه‌مون نمی‌ذاشت.

بعضی آشناها، از هر غریبه‌ای غریبه‌ترن... و بعضی فامیل‌ها، از هزار دشمن، دشمن‌تر.

لعنت به فامیلی که به جای دلگرمی، فقط زخم شد؛ به جای خوشحالی برای موفقیتت، منتظر شکستت موند.
دیدگاه ها (۰)

🦋🪽

'.

همین .

My NASTARAN

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط