ادمین فوفا
ادمین فوفا
قسمت 30
...فوفا...
صبح ساعت 6 بیدار شدم و دیگه خوابم نگرفت... بلند شدم دوش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه.. بکی و سهون و چانی نشسته بودن
من: صبح بخیر ..
بچه ها : صبح بخیر
من : قهوه میخورید؟؟
بچه ها: اوهوم
قهوه پسرا رو جلوشون گذاشتم و نشستم
چانی: آخه این چه کاریه؟؟
با تعجب نگاش کردم که با چشماش به دستم اشاره کرد
سرمو زیر انداختم
سهون چونمو گرفت و سرمو بالا آورد
بکی: اوموووو... چه قد زود گریت میگیره
چانی؛ یه سوال بپرسم قول میدی راستشو بگی؟؟؟
من: خب.... با.. باشه
چانی : چرا اینقد افسرده ای؟؟؟
ای وای خاک به سرم من چه جوری بگم؟؟ چرا گفتم جواب میدم خداااااا
من: خ..خب......
چانی؛ بین ما 4 نفر میمونه... قوووول
من؛ مربوط میشه به چند سال پیش...عاشق یه نفر بودم ولی هیچ وقت نتونستم بهش بگم.... هیچوقت.. خیلی واسم سخته...خیلی دوسش داشتم و دارم... بی حد و اندازه... حالا حتما ازدواج کرده و بچه داره....
هق هقم بلند شد...
چانی اومد نزدیکم و با تردید بغلم کرد
چانی: هیشششش گریه نککنننن..
سهون و بکی با تاسف نگاه میکردن
لبخند تلخی زدم و بلند شدم
چانی : امروز واست یه دوست خوب میارم.
لبخندی زدم و گفتم : ممنونم اوپا...مرسی که کمکم میکنید..
رفتم تو اتاقم..کای هنوز خواب بود پتو رو کشیدم روش و رفتم بیرون بالای پشت بوم که تاب و گل و..... داشت
نشستم رو تاب و آهنگ گذاشتم و چشمام رو بستم دلم خیلی گرفته بود
نمیدونم چقد گذشت که......
قسمت 30
...فوفا...
صبح ساعت 6 بیدار شدم و دیگه خوابم نگرفت... بلند شدم دوش گرفتم و رفتم تو آشپزخونه.. بکی و سهون و چانی نشسته بودن
من: صبح بخیر ..
بچه ها : صبح بخیر
من : قهوه میخورید؟؟
بچه ها: اوهوم
قهوه پسرا رو جلوشون گذاشتم و نشستم
چانی: آخه این چه کاریه؟؟
با تعجب نگاش کردم که با چشماش به دستم اشاره کرد
سرمو زیر انداختم
سهون چونمو گرفت و سرمو بالا آورد
بکی: اوموووو... چه قد زود گریت میگیره
چانی؛ یه سوال بپرسم قول میدی راستشو بگی؟؟؟
من: خب.... با.. باشه
چانی : چرا اینقد افسرده ای؟؟؟
ای وای خاک به سرم من چه جوری بگم؟؟ چرا گفتم جواب میدم خداااااا
من: خ..خب......
چانی؛ بین ما 4 نفر میمونه... قوووول
من؛ مربوط میشه به چند سال پیش...عاشق یه نفر بودم ولی هیچ وقت نتونستم بهش بگم.... هیچوقت.. خیلی واسم سخته...خیلی دوسش داشتم و دارم... بی حد و اندازه... حالا حتما ازدواج کرده و بچه داره....
هق هقم بلند شد...
چانی اومد نزدیکم و با تردید بغلم کرد
چانی: هیشششش گریه نککنننن..
سهون و بکی با تاسف نگاه میکردن
لبخند تلخی زدم و بلند شدم
چانی : امروز واست یه دوست خوب میارم.
لبخندی زدم و گفتم : ممنونم اوپا...مرسی که کمکم میکنید..
رفتم تو اتاقم..کای هنوز خواب بود پتو رو کشیدم روش و رفتم بیرون بالای پشت بوم که تاب و گل و..... داشت
نشستم رو تاب و آهنگ گذاشتم و چشمام رو بستم دلم خیلی گرفته بود
نمیدونم چقد گذشت که......
- ۱۲.۱k
- ۰۳ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط