---
---
پارت ۲ | جایی که مسیر عوض میشود
چند روز از اولین برخورد گذشته بود.
دودوهی هنوز هم هر بار که وارد کلاس میشد، ناخودآگاه نگاهش دنبال یک چیز میگشت…
نه آدمها.
نه صداها.
فقط تهیونگ.
و هر بار که نگاهش به او میافتاد، سریع چشمش را پایین میانداخت.
انگار چیزی در نگاه آن مرد بود که هم آرامش میداد، هم اضطراب.
---
آن روز، بعد از کلاس، همه دانشجوها رفته بودند.
دودوهی طبق عادت آخر از همه بیرون آمد.
اما وقتی خواست از در خارج شود، صدای تهیونگ پشت سرش آمد:
«صبر کن.»
ایستاد.
برگشت.
تهیونگ چند برگه در دست داشت.
«برگههای ثبتنام خوابگاه… کامل نیست.»
دودوهی لحظهای دستپاچه شد.
برگه را گرفت و نگاه کرد.
نمیفهمید کجاش مشکل دارد.
تهیونگ آهی کشید.
«تو هنوز جایی برای زندگی دانشجویی مشخص نکردی، درسته؟»
دودوهی مکث کرد… و سرش را پایین انداخت.
نه.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
«فعلاً میتونی تو آپارتمانی که برای کارمندهای دانشگاهه بمونی. یه واحد خالی هست.»
دودوهی چشمهایش گرد شد.
میگفت… زندگی کردن؟
با استاد دانشگاه؟
وحشت و تردید توی نگاهش معلوم بود.
تهیونگ سریع ادامه داد:
«من اونجا زندگی میکنم. ولی واحدها جداست. فقط ساختمان یکیه.»
دودوهی هنوز مردد بود.
اما هیچ انتخاب دیگری هم نداشت.
---
چند ساعت بعد…
باران شروع شد.
رعد اول که زد، دودوهی ناخودآگاه جا پرید.
دستش به در اتوبوس چسبیده بود.
بدنش یخ کرده بود.
و دنیا برایش فقط صدای شکستن آسمان بود.
---
وقتی رسید به ساختمان، خیس و لرزان بود.
جلوی در، تهیونگ منتظرش ایستاده بود.
چترش را بالای سر او گرفت.
بدون اینکه چیزی بپرسد.
فقط گفت:
«بیا داخل.»
---
داخل ساختمان گرم بود… اما دل دودوهی هنوز میلرزید.
رعد دوم که آمد، دستش ناخودآگاه به آستین تهیونگ گرفت.
خیلی سریع.
خیلی ناخواسته.
و وقتی فهمید، دستش را عقب کشید… خجالتزده.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
هیچ چیزی نگفت.
اما این بار، فاصلهاش را کمتر کرد.
---
آن شب، برای اولین بار دودوهی وارد خانهای شد که قرار نبود فقط «محل زندگی» باشد…
قرار بود تبدیل شود به جایی که احساساتش آرامآرام در آن رشد کند.
و تهیونگ هنوز نمیدانست چرا دلش نمیخواهد این دختر تنها حتی یک شب هم از این ترسها عبور کند.
شرطا:
۸ کامنت
5لایک
پارت ۲ | جایی که مسیر عوض میشود
چند روز از اولین برخورد گذشته بود.
دودوهی هنوز هم هر بار که وارد کلاس میشد، ناخودآگاه نگاهش دنبال یک چیز میگشت…
نه آدمها.
نه صداها.
فقط تهیونگ.
و هر بار که نگاهش به او میافتاد، سریع چشمش را پایین میانداخت.
انگار چیزی در نگاه آن مرد بود که هم آرامش میداد، هم اضطراب.
---
آن روز، بعد از کلاس، همه دانشجوها رفته بودند.
دودوهی طبق عادت آخر از همه بیرون آمد.
اما وقتی خواست از در خارج شود، صدای تهیونگ پشت سرش آمد:
«صبر کن.»
ایستاد.
برگشت.
تهیونگ چند برگه در دست داشت.
«برگههای ثبتنام خوابگاه… کامل نیست.»
دودوهی لحظهای دستپاچه شد.
برگه را گرفت و نگاه کرد.
نمیفهمید کجاش مشکل دارد.
تهیونگ آهی کشید.
«تو هنوز جایی برای زندگی دانشجویی مشخص نکردی، درسته؟»
دودوهی مکث کرد… و سرش را پایین انداخت.
نه.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی ساده گفت:
«فعلاً میتونی تو آپارتمانی که برای کارمندهای دانشگاهه بمونی. یه واحد خالی هست.»
دودوهی چشمهایش گرد شد.
میگفت… زندگی کردن؟
با استاد دانشگاه؟
وحشت و تردید توی نگاهش معلوم بود.
تهیونگ سریع ادامه داد:
«من اونجا زندگی میکنم. ولی واحدها جداست. فقط ساختمان یکیه.»
دودوهی هنوز مردد بود.
اما هیچ انتخاب دیگری هم نداشت.
---
چند ساعت بعد…
باران شروع شد.
رعد اول که زد، دودوهی ناخودآگاه جا پرید.
دستش به در اتوبوس چسبیده بود.
بدنش یخ کرده بود.
و دنیا برایش فقط صدای شکستن آسمان بود.
---
وقتی رسید به ساختمان، خیس و لرزان بود.
جلوی در، تهیونگ منتظرش ایستاده بود.
چترش را بالای سر او گرفت.
بدون اینکه چیزی بپرسد.
فقط گفت:
«بیا داخل.»
---
داخل ساختمان گرم بود… اما دل دودوهی هنوز میلرزید.
رعد دوم که آمد، دستش ناخودآگاه به آستین تهیونگ گرفت.
خیلی سریع.
خیلی ناخواسته.
و وقتی فهمید، دستش را عقب کشید… خجالتزده.
تهیونگ فقط نگاهش کرد.
هیچ چیزی نگفت.
اما این بار، فاصلهاش را کمتر کرد.
---
آن شب، برای اولین بار دودوهی وارد خانهای شد که قرار نبود فقط «محل زندگی» باشد…
قرار بود تبدیل شود به جایی که احساساتش آرامآرام در آن رشد کند.
و تهیونگ هنوز نمیدانست چرا دلش نمیخواهد این دختر تنها حتی یک شب هم از این ترسها عبور کند.
شرطا:
۸ کامنت
5لایک
- ۲۶۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط