این روزها که می گذرد،

این روزها که می گذرد،

تنهاتر می شوم...

سکوتی مبهم وجودم را در برمی گیرد...

به کنار پنجره میروم و به عکس تنهایی ماه در حوض حیاط نگاه می کنم...!!!

بغض گلویم را می فشارد...

با خود می گویم:

من تنها نیستم؛

شب...سکوت...تنهایی... با من اند...

اینها چیزهایی ست که نبودنت برایم به جا گذاشته...

یه حیاط میروم و با شوقی کودکانه ماه توی حوض را به جای تو در آغوش میگیرم...!

میبینی؟

این همان حس رخوت انگیز تنهایی ست...
دیدگاه ها (۱)

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم.امـروز هم گذشت...سا...

#رومیناپدر تو که با داس آمدی بگذار قبل از آنکه داس بر گلویم ...

..می‌گویند بعضی آدم‌ها شبیه به دریا هستند.از دور که نگاهشان ...

داستان کوتاه در انتظارش/ الهه پورعلی

در مورد دختر و پسری هست که به خاطر مصلحت پدرهاشون با هم ازدو...

دلت که گرفته باشد... دل می دهی به سکوت...دلت که گرفته باشد ف...

دلت که گرفته باشد... دل می دهی به سکوت...دلت که گرفته باشد ف...

... امروز تمامِ تنهایی‌هایَم در زیر گلویم تجمع کردند!به گمان...

... امروز تمامِ تنهایی‌هایَم در زیر گلویم تجمع کردند!به گمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط