بعد از رفتنت از خدا خواستم

بعد از رفتنت از خدا خواستم
فراموشی بگیرم
شاید از غصه ها جدا شوم
و
اجابت شد!
حالا
گاهی می روم
چای می ریزم
و می نشینم همان جای همیشگیمان
برای سرکشیدن خستگی ها،
نگاهم می افتد
به دو استکان چایی که پشت
این حواس پرتی
برای تو و خودم
ریخته ام!
و
تو نمیدانی
که
این فراموشی لعنتی
هر روز چطور
می کـُشـَدم
دیدگاه ها (۲۹)

خسـته اماز نبـودن هایِ ممتد تودر گذر ثانیـه هایِ بی فاصله .....

بیا این جمعه ،همه چیز را از اول شروع کنیم ...تو، به سرزمین ه...

بعد از تواحساسی برای پنج شنبه ها نماند !!دیگر کافه ها قهوه ه...

حسرت ...چه واژه ی عجیبی ...اما نه کمی که دقت می کنم میبینم م...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

𝓛𝓮𝓰𝓮𝓷𝓭 ²⁰¹⁵..هنگامی که عزیزی را از دست می‌دهم تا مدت ها در س...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

🌕 با سلام  برای تهیه و گردآوری متن زیر زحمت زیادی کشیده شده،...

✦ اولین گناه ✦فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول---پای...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش پنجم_جولیت_جایی می‌رویم که نمی‌شناسم و اتف...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش اول_اگر روزی تورا ببوسم و وارد جهنم شوممی‌توانم...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❽من اگر دنیای خودم را خلق نمی‌کردم، در دنیای دیگر...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط