یوکیی

فصل ۱۳: بوسه‌ی میان برف و خون
فشار حضور موزان در آسمان، مثل یک کوه سنگین روی شانه‌های همه سنگینی می‌کرد. هاشیراها به سختی نفس می‌کشیدند و سانمی و اوبانای با تمام توان شمشیرهایشان را آماده نگه داشته بودند. اما اوضاع برای یوکی فرق می‌کرد.

درون بدن یوکی، جنگی در جریان بود. خونِ موزان در رگ‌های او مثل آتش در حال جریان بود و می‌خواست او را به سمت تاریکی بکشد. دندان‌های نیش او بلند شدند و چشمانش شروع به درخشیدن با رنگی غیرانسانی کردند. او داشت کنترل خودش را از دست می‌داد؛ داشت به یک شیطان کامل تبدیل می‌شد.

موئیچیرو که متوجه لرزش شدید بدن یوکی شده بود، با وحشت او را در آغوش گرفت. «یوکی! نترس! من اینجا هستم! نگاه من رو نگاه کن!»

یوکی با صدایی که انگار از اعماق یک غار یخ‌زده می‌آمد، نالید: «موئیچیرو… فرار کن… من دارم… از دستت… از دست خودم…»

او احساس می‌کرد تاریکی دارد تمام افکارش را می‌بلعد. اما در میان آن همه آشوب و صدای فریادهای موزان در آسمان، یوکی فقط یک چیز را حس می‌کرد: گرمای دستان موئیچیرو و نگاهِ پر از عشقی که او به یوکی داشت. این نگاه، تنها چیزی بود که او را به انسانیت متصل نگه داشته بود.

یوکی با تمام توانش سعی کرد در برابر خشم خونش مقاومت کند. او نمی‌خواست در برابر موئیچیرو یک هیولا باشد. او می‌خواست برای آخرین بار، به عنوان “یوکی” شناخته شود، نه به عنوان “دختر موزان”.

در اوج آن درگیری درونی، در حالی که اشک‌هایش با برف‌های ریز ترکیب شده بود، یوکی سرش را بالا آورد. او چشمان موئیچیرو را دید که پر از نگرانی و عشق بود. بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، یوکی فاصله را کم کرد و لب‌هایش را روی لب‌های موئیچیرو گذاشت.

زمان انگار متوقف شد.

صدای انفجارها، فریادهای هاشیراها و حتی حضور ترسناک موزان، همه ناپدید شد. در آن لحظه، فقط یوکی و موئیچیرو بودند. این بوسه، نه یک بوسه‌ی معمولی، بلکه یک عهد بود؛ عهدی که یوکی با آن می‌گفت: «من با تو می‌جنگم تا برگردم، حتی اگر خون من شیطانی باشد.»

با این بوسه، جرقه‌ای از قدرتِ متفاوت در بدن یوکی درخشید. به جای اینکه کاملاً به شیطان تبدیل شود، اراده‌ی او و عشقِ موئیچیرو باعث شد که او بتواند آن نیروی تاریک را کنترل کند. چشمانش به جای سیاه شدن، دوباره به رنگِ آبیِ درخشانِ یخ برگشت.

موئیچیرو با شوک و در عین حال با قلبی که به شدت می‌تپید، یوکی را محکم‌تر در آغوش کشید. او متوجه شد کهمانش به جای سیاه شدن، دوباره به رنگِ آبیِ درخشانِ یخ برگشت.

موئیچیرو با شوک و در عین حال با قلبی که به شدت می‌تپید، یوکی را محکم‌تر در آغوش کشید. او متوجه شد که ا
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

تک پارتی _ آیین گوشت و سکوت

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۵ ‌درهای عظیم برج سا...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت دوم: تلاقیِ نگاه‌های سرنوشت‌...

dark life = 21

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط