پارت 𝟭𝟭

پارت 𝟭𝟭
#اشتباه_بزرگ

خیلی گرمم بود نمیدونم چرا استرس گرفته بودم که یهوو دستشو کنار زدم و دوییدم خونه  اونم قدم قدم دنبالم میومد
وقتی رسیدم خونه در رو بستم و به در تکیه دادم   رفتم یخورده غذا خوردم و رفتم خوابیدم بیدار که شدم شب بود ساعت های 10 بود  مامانم خونه نبود و بشدت بارون میومد  رفتم طبقه پایین ابی به سرو صورتم زدم و دوباره برگشتم طبقه بالا از توی بالکن بیرونو نگاه میکردم یهوو چشمم افتاد به تهیونگ که بهم زل زده

ات: این روانی چشه

سری از کنار پنجره فاصله گرفتم  و نیم نگاهی کردم  دیدم تهیونگ سر جاش نیست   یهوی صدای تق زدن در اومد

تق
تق
تق

ترسیده بودم و پشت در وایساده بودم که یهو صدای تهیونگ اومد

تهیونگ:دختر کوچولو نمیخای در رو باز کنی

هیچی نگفتم و فقط میلرزیدم از ترس

تهیونگ:او انگار کسی خونه نیست   ولی من میتونم حس کنم که از ترس میلرزی

ات:ا..اینجا چی م...میخای برو

تهیونگ:من که تازه اومدم اینجا چرا باید برم  میترسی دختر

ات:چ..چ.چرا باید بترسم

تهیونگ: از لحن صدات مشخصه

این جمله رو گفت و مشتی به در زد

ات:اینجوری نکن میترسم(با گریه)

تهیونگ: باشه  اگه در رو باز کنی  اینجوری نمیکنم

ات:چ..چرا در رو باز کنم

تهیونگ�:  میخوام ببینمت

ات: ولی م..من نمیخوام ترسیدم

تهیونگ:  خودم مجبور میشم بیام تو


ادامه داره
دیدگاه ها (۰)

......//برده ی زیبا//......

پارت ۲۸

رمان تهکوک

Part²⁹ازش دور شدیم جونگکوک: که فقط تورو می‌زارم رو کولم؟(با ...

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲6صبح روز بعد، ساعت ۸:۱۵.تهیونگ ا...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

🌹 رزهای خونینپارت هفتماتاق در تاریکی فرو رفت.یونا با ترس کنا...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p17ویو ات داشتم با نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط