🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 7

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 7

#لینو #فیکشن

لونا با وحشت به مینهو که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.

لونا: «مینهو؟!»

هیچ جوابی نشنید.

سوآ اسلحه‌اش را پایین آورد و با خونسردی گفت:

سوآ: «چه شوهر بی‌عرضه‌ای نصیبت شده، لونا.»

لونا با عصبانیت به سمتش برگشت.

لونا: «خفه شو!»

سوآ خندید و به سمت در رفت، اما قبل از خروج گفت:

سوآ: «به زودی دوباره می‌بینمتون.»

لونا کنار مینهو زانو زد.

لونا: «هی! لی مینهو! بلند شو! این مسخره‌بازیا چیه؟!»

وقتی متوجه شد مینهو هنوز هوشیاری‌اش را به دست نیاورده، با اورژانس تماس گرفت.

چند دقیقه بعد، آمبولانس رسید و مینهو را به بیمارستان منتقل کردند.

یک ساعت بعد ـ بیمارستان

لونا با اضطراب جلوی اتاق ایستاده بود. دست‌هایش می‌لرزید، اما مدام به خودش یادآوری می‌کرد که هیچ اهمیتی به مینهو نمی‌دهد.

بالاخره پزشک بیرون آمد.

پزشک: «گلوله به شانه‌ش اصابت کرده. خوشبختانه خطر جدی رفع شده، ولی باید استراحت کنه.»

لونا نفس راحتی کشید.

همان لحظه بنگ چان با عجله وارد بیمارستان شد.

چان: «لونا! چی شده؟ مینهو کجاست؟»

لونا: «داخل اتاقه.»

چان: «تو چرا این‌قدر رنگت پریده؟»

لونا فوراً خودش را جمع‌وجور کرد.

لونا: «من؟! اصلاً برام مهم نیست. فقط نمی‌خوام به خاطر مرگ شوهرم مجبور بشم با یه مشت آدم مافیایی سروکله بزنم.»

چان با شک به او نگاه کرد.

چان: «آره، معلومه. واسه همین یک ساعته جلوی اتاقش وایسادی.»

لونا: «چان، خفه شو!»

چان خندید.

چند دقیقه بعد، لونا وارد اتاق شد.

مینهو چشم‌هایش را باز کرد و با دیدن او اخم کرد.

مینهو: «تو اینجا چی کار می‌کنی؟»

لونا دست‌به‌سینه ایستاد.

لونا: «اومدم مطمئن بشم زنده‌ای. نمی‌خوام جنازه‌ات رو از بیمارستان تحویل بگیرم.»

مینهو با تمسخر لبخند زد.

مینهو: «چه همسر دلسوزی دارم!»

لونا: «اشتباه نکن. اگه بمیرى، اول از همه جشن می‌گیرم.»

مینهو خواست بلند شود، اما درد شانه‌اش باعث شد دوباره روی تخت بیفتد.

لونا ناخودآگاه به سمتش رفت.

لونا: «احمقی؟! دکتر گفته باید استراحت کنی!»

مینهو به دست او که بازویش را گرفته بود نگاه کرد.

مینهو: «فکر کردم ازم متنفری.»

لونا فوراً دستش را رها کرد.

لونا: «هستم!»

مینهو لبخند محوی زد.

مینهو: «پس دفعه‌ی بعد که تیر خوردم، زحمت نکش بیا.»

لونا به سمت در رفت.

لونا: «با کمال میل!»

اما درست وقتی می‌خواست خارج شود، صدای مینهو را شنید.

مینهو: «لونا.»

لونا بدون برگشتن گفت: «چیه؟»

مینهو چند ثانیه سکوت کرد.

مینهو: «اون مردی که بهم شلیک کرد، محافظ مخصوص پدر تو بود.»

لونا آرام برگشت.

لونا: «چی؟!»

مینهو با چشمانی سرد به او خیره شد.

مینهو: «فکر کنم وقتشه درباره‌ی خانواده‌ات بیشتر بدونی، خانم لی.»

ادامه دارد... 🖤


(دوستان من امروز چندتا پارت میدم بیرون، البته اگه وقت کنم، چون فردا هم امتحان عربی دارم، هم ریاضی، هم فارسی، کلاس زبان هم امتحان دارم، پس این دوتا پارت رو بخونید، اگه وقت کردم میزارم براتون🩷)
دیدگاه ها (۸)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

داستان عاشقانه جدید

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۰: بدترین زمان برای بهترین سوالموج‌ها آرا...

White Lotus | Part 26دو روز گذشت...سوآ هنوز تصمیمش را نگرفته...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 17صبح روز بعد، تمرین نظامی در حی...

قسمت بیست و یک

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

[پارت۲]لونا آروم به هوش اومدچیزی جز تاریکی ندیدمثل کصخلا خند...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط