پارت ۲۸

پارت ۲۸

(یک هفته بعد)
بعد از بیدار شدن ، تعویض لباس و کارهای دیگه ، رفتی تا صبحانه درست کنی چون ساعت ۱۱ بود و النا باید سرکار می بود
با دیدنش روی صندلی پشت میز آشپزخونه،  تعجب کردی
+ الان نباید سرکار باشی؟
- عه بیدار شدی؟ نه ، گفتن امروز نیاز نیست بیام
+ باشه . صبحانه خوردی؟
- نه هنوز
سری تکون دادی و بعد از برداشتن لوازم ، مشغول درست کردن پنکیک شدی
- حالا که امروز بیکاریم ، چیکار کنیم؟
بهش نگاهی انداختی
+ نمیدونم ولی مثل اینکه تو یه ایده ای داری
- آره دقیقا!
+ خب حالا کجا میخوایم بریم؟
داشتی احتمال می دادی که کجا رو برای بیرون رفتن در نظر داره . موزه ؟ سینما؟ شایدم کتاب فروشی یا ...
- بریم شهربازی !
+ چی؟
واقعا توقع این رو نداشتی
- یه شهربازی هست که من خیلی وقته دوست دارم برم ولی چون سرم شلوغ بود و شیفت های کاریم زیاد بود ، نمی تونستم . برای همین گفتم حالا که امروز کاری نداریم ، باهم بریم
ظرف هارو روی میز گذاشتی
+ باشه . اگه انقدر دوست داری ، میریم
- هورااا! خب الان که ساعت ۱۱ و نیمه ، ساعت ۴ میریم
+ باشه
- فقط این دفعه من انتخاب می کنم چجوری باشی !
(دقایقی بعد)
النا جلوی میزی که وسایل تغییر چهره ات بود ، وایستاده بود و با دقت بهشون نگاه می کرد . بعد از یه مدت ، چیزایی که می خواست رو برداشت
- بفرما . انتخاب کردم . حالا می رم برای لباس
و سمت کمد لباس هات رفت . به چیزایی که برداشته بود نگاه کردی . چندتا وسیله برای تغییر فرم چهره ، رنگ موی قهوه ای تیره و لنز سبز
همون موقع یه دست لباس هم روی تخت گذاشت . یه شلوار لی ، تیشرت سفید و پالتو
- تموم شد . چطوره؟
+ خوبه
- خب من میرم . تو هم رنگ مو رو سریع تر بزن
+ باشه . الان میزنم
و وقتی رفت ، مشغول درست کردن رنگ مو شدی
(ساعت ۴:۳۷)
رسیده بودین به شهربازی . توی پارکینگ پارک کردین و سمت ورودی رفتین . عجیب بود ، ولی به نظرت اینجا آشنا بودش
وقتی به ورودی رسیدین ، به اسم شهربازی نگاه کردی و اون موقع فهمیدی چرا آشنا بود ، آلتون تاورز . تو چندبار با اونا اینجا اومده بودی . این محیط یادآور خاطراتت بود
با صدای النا به خودت اومدی
- حواست کجاست ؟ بلیط هارو خریدم . بیا بریم
+ باشه اومدم
و جلوتر رفتین
+ میخوای اول کدوم رو بریم؟
- به نظرم ترن هوایی . دوست دارم اولین وسیله باشه
باشه ای گفتی و سمت ترن هوایی بزرگ و طولانی ای ک مشخص بود چقدر هیجان انگیزه رفتین
(چند ساعت بعد)
بعد از تقریبا ۴ ساعت ، ساعت ۹:۲۰ بود و شما دوتا همه وسایلی که می شد رو رفته بودین ، چندتا بازی کرده بودین و خوراکی های مختلف خوردین . الان هم روی آخرین وسیله ، یعنی چرخ و فلک بودین و النا همونطور که تیکه ای از پشمکش رو می خورد ، به منظره قشنگی که از این بالا مشخص بود ، نگاه می کرد
دیدگاه ها (۱)

Part38+سلام _سلام خوش اومدی بیا بشین نیلا رو صندلی نشستو علا...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p14بعد حرف ته خجا...

پارت ۶= چرا نیام صد درصد میام÷ خبب پاشو بریم = کجا بریم ؟ + ...

وقتی مریض بودی ولی …

Do I love him, or do I hate him?P²⁰_پاشو بریم بخریم+ایولویو ...

وقتی حسودی می‌کرد …

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۷ویو راوی بعد از...

Iove and the moonPart25یونا: کوک میگم اگه یه روز بفهمی یه ن...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط