بررسی شعر:«رفتگان» از (تس)

بررسی شعر:«رفتگان» از (تس)
احضار غایبان
بخش دوم
ـــــــــــــــــــــــــــــ
زیستن

مرده‌های زنده

ناگهان شعر، تعریفِ مرگ را عوض می‌کند. «نگو رفته‌ها رفتن که رفتن / رفته اونان که اگه مستن نرقصن». این‌جا دیگر مرگ، ایستادنِ نفس نیست؛ خاموش‌شدنِ زندگی‌ست.

رفته‌های واقعی، شاید همان‌هایی باشند که جرئتِ زیستن را از دست داده‌اند؛ راه‌هایی را که باید می‌رفتند، نرفته‌اند، پشتکارهایی را که باید می‌داشتند، نکرده‌اند و کم‌کم «کم کردن از هم» را یاد گرفته‌اند.

در همین‌جا، شعر ناگهان به آشتی می‌رسد: «تو مومن بمون و من مست». شاید مهم‌تر از شبیه‌بودن، کنارِ هم‌ماندن باشد. شاید آدم‌ها، با همه‌ی تفاوت‌هایشان، بتوانند بی‌آن‌که از هم کم کنند، کنار هم دوام بیاورند.

---

رستاخیز

نفس زیرِ خاک

پایان شعر، یکی از دردناک‌ترین و درعین‌حال امیدوارکننده‌ترین تصویرهایش را می‌سازد: «بگو مرده‌ها برن که زنده‌های دفن به خاک نفس میکشن».

اینجا شاعر از آدم‌هایی حرف می‌زند که هنوز زنده‌اند، اما زیرِ فشارِ زندگی دفن شده‌اند؛ زیرِ رنج، فقر، اندوه، شکست یا فراموشی. اما همین آدم‌ها می‌توانند دوباره «گل شن و قد بکشن». حتی «انگورِ جامه دل‌شکسته» می‌تواند روزی به چیزی شیرین بدل شود.

تصویرِ «گوزنه که با پیچک شاخش ابیاتت رو ختنه می‌کرد» حال‌وهوایی خواب‌گونه دارد؛ انگار طبیعت یا زمان، شعرِ آدم را تغییر می‌دهد، می‌بُرد و دوباره می‌سازد. جهان، رامِ خواستِ ما نمی‌شود.

---

امید

جشنِ آن‌سوی زمستان

شعر با همه‌ی تلخی‌هایش، ناامید تمام نمی‌شود. «سپیده‌ها سر نمی‌زنن به این شهر» اعترافی‌ست به تاریکیِ اکنون، اما بلافاصله چیزی در دلِ شعر روشن می‌شود: «اینم بازی آخرشونه یه روز میان».

حتی اگر زمستان خیالِ ماندن داشته باشد، شاعر هنوز «اون ور پرچین خیالی یه جشنه» را می‌بیند. امید در این شعر، فریاد نمی‌زند؛ آرام ایستاده، دور، کم‌نور، اما خاموش نشده است.

شاید در نهایت، «بگو رفته‌ها بیان» بیش از آن‌که دعوتی برای بازگشتِ مردگان باشد، تمنای بازگشتِ چیزی‌ست که آدم‌ها در زندگی گم کرده‌اند؛ معنا، شوق، فهم، و جرئتِ دوباره نفس‌کشیدن.
دیدگاه ها (۱)

و این بخشی از چهره‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا بود که دخترک را این‌گو...

این روزها آن‌قدر آرایش‌ها زیاد شده که گاهی نمی‌دانیم کدام چه...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

— حسین پناهی | دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟شاید دیوانگی، آن‌طور که ...

عشق…یک حالِ خوبِ بی‌دلیل است،در میان تمام زخم‌هایی که زندگی ...

بعضی غم‌هاراهی به کلمه ندارند.نه می‌شود برایشان شعری نوشت،نه...

گاهی آن‌قدر به فاصله‌ات تا مقصد نگاه می‌کنی که فراموش می‌کنی...

عاشقانه های شبنم

گاهی در زندگی، بعضی آدم‌ها فقط «می‌آیند» اما بعضی‌ها «می‌مان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط