بازی_در_خون🍷🔪
بازی_در_خون🍷🔪
پارت دویست هفتاد دو🍷🔪
خودم و خواستم بندازم رو تخت
که یادم اومد حامله ام
دستمو گذاشتم روی شکمم
حس خوبی به این دو تا بچه داشتم
جلوی آینه وایسادم
به خودم نگاه کردم
دست و صورتم ورم کرده بود شدیدا
داشتم تپل میشدم
ولی خوشگل شده بودم
حوصله ام تو خونه حسابی سر میرفت
رفتم داخل اتاق کارش
اینجا خیلی کم می اومدم،. یعنی خوشش نمی اومد بیام اینجا
نمیدونستم برا چی
ولی وقتی می اومدم اینجا سریع به یه بهونه ای منو میبرد بیرون
سوالم نکردم ازش تا بدونم
چشمم خورد به کتابخونه
تصمیم گرفتم تو کتابخونه اش بگردم
به کتاباش نگاه کردم
چند وقتی بود دست نزده بود
یه پنج شیش ماه که اصلا نگاهش ننداخته بود
کتاباش و برداشتم
گذاشتم روی زمین
یه کتابخونه ی دیگه ام میدونستم داشت
ولی اینجا مهم بود
پارت دویست هفتاد دو🍷🔪
خودم و خواستم بندازم رو تخت
که یادم اومد حامله ام
دستمو گذاشتم روی شکمم
حس خوبی به این دو تا بچه داشتم
جلوی آینه وایسادم
به خودم نگاه کردم
دست و صورتم ورم کرده بود شدیدا
داشتم تپل میشدم
ولی خوشگل شده بودم
حوصله ام تو خونه حسابی سر میرفت
رفتم داخل اتاق کارش
اینجا خیلی کم می اومدم،. یعنی خوشش نمی اومد بیام اینجا
نمیدونستم برا چی
ولی وقتی می اومدم اینجا سریع به یه بهونه ای منو میبرد بیرون
سوالم نکردم ازش تا بدونم
چشمم خورد به کتابخونه
تصمیم گرفتم تو کتابخونه اش بگردم
به کتاباش نگاه کردم
چند وقتی بود دست نزده بود
یه پنج شیش ماه که اصلا نگاهش ننداخته بود
کتاباش و برداشتم
گذاشتم روی زمین
یه کتابخونه ی دیگه ام میدونستم داشت
ولی اینجا مهم بود
- ۶.۰k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط