A Love Transcending Centuries
A Love Transcending Centuries
Part 6
صبحِ روزِ بعد، با صدایِ پرندهها از خواب بیدار شدم. نه صدایِ آلارمِ گوشی، نه بوقِ ماشینها. هیچی. فقط پرندهها و یه هوایِ تازه که بویِ گل میداد.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام. تختِ نرم، سقفِ نقاشیشده، پردههایِ سنگین... آهان. قرنِ نوزدهم. قصر. شاهزادهیِ کرِهای.
یهو یادم اومد دیشب چی شده بود. با عجله از تخت پایین پریدم. هنوز همون هودی و شلوارِ بگ رو تنم بود. انگار دیشب همهچیز یه خوابِ عجیب بود، ولی نبود. اتاق هنوز اونجا بود. من هنوز اینجا بودم.
یه ضربهیِ آروم به در اومد. این بار یه خدمه بود با یه سینیِ بزرگ. لباسِ سادهای تنش بود و موهاش رو جمع کرده بود. با احترام سینی رو گذاشت روی میز.
خدمه: «خانم، شاهزاده فرمودند صبحانه میل کنید. بعداً خودشان میآیند.»
قبل از اینکه چیزی بگم، رفت. نگاه کردم به سینی. نونِ تازه، کره، مربا، یه کاسهِ میوه، و یه لیوانِ شیرِ گرم. بویِ نونِ تازه پیچیده بود توی اتاق. با اینکه استرس داشتم، ولی گرسنهام بود. چند لقمه خوردم. طعمش با نونِ امروزی فرق داشت. طبیعیتر بود، خوشمزهتر.
نیمساعتی نگذشته بود که در باز شد. تهیونگ وارد شد. این بار لباسِ رسمیتری تنش بود. کتِ مشکی با یقهیِ بلند، شلوارِ تنگ، و یه گردنبندِ طلاییِ نازک. موهاش رو کمی به عقب زده بود.
منتظر بودم با همون لحنِ سرد دیشب حرف بزنه، ولی نه. این بار یه کم نرمتر بود. نشست روی صندلیِ روبرویِ من.
تهیونگ: «خوب خوابیدی؟»
ات: «... نسبتن.»
لبخندِ کوچیکی زد. تهیونگ: «میدونم برات سخته. ولی تا وقتی مطمئن نشم که خطرناک نیستی، نمیتونم بذارم بری.»
ات: «خطرناک؟ من؟ با این ظاهر؟»
این بار واقعاً خندید. نه اون خندهیِ تمسخرآمیزِ دیشب، یه خندهیِ واقعی. تهیونگ: «حق با توعه. خیلی خطرناک به نظر نمیای.»
دلم یه کم آروم شد. گفتم: «ببین، من واقعاً نمیدونم چطور اومدم اینجا. یه کتاب بود... یه کتابِ قدیمی توی کتابخونهای که کار میکردم. وقتی دست زدم بهش، یه نور شد و... اینجا بودم.»
تهیونگ با دقت به حرفام گوش میداد. این بار حرفم رو قطع نکرد. وقتی تموم شدم، چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «کتاب؟ چه شکلی بود؟»
ات: «جلدِ زرشکی. هیچ نوشتهای روش نبود. بویِ دارچین میداد.»
چشمهاش یهو درشت شد. یه چیزی توی نگاهش تغییر کرد. ولی سریع خودش رو کنترل کرد. تهیونگ: «باشه. فعلاً همینجا بمون. یکی رو میفرستم برات لباس بیاره. نمیتونی با این لباسها تو قصر راه بری.»
بلند شد. به سمتِ در رفت، ولی ایستاد. بدون اینکه برگرده، گفت: «ات...»
ات: «بله؟»
تهیونگ: «اگه راست میگی... اگه واقعاً از آینده اومدی... پس شاید قرارِ ما برایِ همینه.»
در رو بست و رفت.
من موندم و یه عالمه سوال. یعنی چی «قرارِ ما»؟ یعنی چی اون کتاب رو میشناخت؟ چرا اینقدر نگاهش عوض شد؟
توی دلم یه حسی بود که میگفت این ماجرا خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکنم. این فقط یه تصادف نبود. یه دلیلی داشت که من اون کتاب رو پیدا کردم. یه دلیلی داشتم که اینجام.
و اون شاهزادهیِ با اون چشمهایِ عمیق... یه رازی داشت. رازی که شاید به من هم مربوط بود.
---
نیم ساعت بعد، یه خدمه با یه لباس اومد. یه لباس زیبا شیک. دامنِ بلندِ آبیِ روشن . کمکم کرد بپوشمش. وقتی توی آینه نگاه کردم، خودم رو نمیشناختم. انگار یه آدمِ دیگه بودم.
خدمه گفت شاهزاده منتظرمه توی کتابخونه. با خودم گفتم: «کتابخونه؟ شاید اون کتابِ زرشکی رو اونجا داره.»
همراه خدمه با یه عالمه سوال، رفتم سمتِ کتابخونه. قلبم تند میزد. میدونستم که قراره جوابِ خیلی از سوالام رو پیدا کنم. یا شاید هم قرار بود سوالاتِ جدیدتری به وجود بیاد.
ادامه دارد...
میدونم کسی حمایت نمیکنه ولی من برای خودمم که شده مینویسم 🎀😭💁
Part 6
صبحِ روزِ بعد، با صدایِ پرندهها از خواب بیدار شدم. نه صدایِ آلارمِ گوشی، نه بوقِ ماشینها. هیچی. فقط پرندهها و یه هوایِ تازه که بویِ گل میداد.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام. تختِ نرم، سقفِ نقاشیشده، پردههایِ سنگین... آهان. قرنِ نوزدهم. قصر. شاهزادهیِ کرِهای.
یهو یادم اومد دیشب چی شده بود. با عجله از تخت پایین پریدم. هنوز همون هودی و شلوارِ بگ رو تنم بود. انگار دیشب همهچیز یه خوابِ عجیب بود، ولی نبود. اتاق هنوز اونجا بود. من هنوز اینجا بودم.
یه ضربهیِ آروم به در اومد. این بار یه خدمه بود با یه سینیِ بزرگ. لباسِ سادهای تنش بود و موهاش رو جمع کرده بود. با احترام سینی رو گذاشت روی میز.
خدمه: «خانم، شاهزاده فرمودند صبحانه میل کنید. بعداً خودشان میآیند.»
قبل از اینکه چیزی بگم، رفت. نگاه کردم به سینی. نونِ تازه، کره، مربا، یه کاسهِ میوه، و یه لیوانِ شیرِ گرم. بویِ نونِ تازه پیچیده بود توی اتاق. با اینکه استرس داشتم، ولی گرسنهام بود. چند لقمه خوردم. طعمش با نونِ امروزی فرق داشت. طبیعیتر بود، خوشمزهتر.
نیمساعتی نگذشته بود که در باز شد. تهیونگ وارد شد. این بار لباسِ رسمیتری تنش بود. کتِ مشکی با یقهیِ بلند، شلوارِ تنگ، و یه گردنبندِ طلاییِ نازک. موهاش رو کمی به عقب زده بود.
منتظر بودم با همون لحنِ سرد دیشب حرف بزنه، ولی نه. این بار یه کم نرمتر بود. نشست روی صندلیِ روبرویِ من.
تهیونگ: «خوب خوابیدی؟»
ات: «... نسبتن.»
لبخندِ کوچیکی زد. تهیونگ: «میدونم برات سخته. ولی تا وقتی مطمئن نشم که خطرناک نیستی، نمیتونم بذارم بری.»
ات: «خطرناک؟ من؟ با این ظاهر؟»
این بار واقعاً خندید. نه اون خندهیِ تمسخرآمیزِ دیشب، یه خندهیِ واقعی. تهیونگ: «حق با توعه. خیلی خطرناک به نظر نمیای.»
دلم یه کم آروم شد. گفتم: «ببین، من واقعاً نمیدونم چطور اومدم اینجا. یه کتاب بود... یه کتابِ قدیمی توی کتابخونهای که کار میکردم. وقتی دست زدم بهش، یه نور شد و... اینجا بودم.»
تهیونگ با دقت به حرفام گوش میداد. این بار حرفم رو قطع نکرد. وقتی تموم شدم، چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «کتاب؟ چه شکلی بود؟»
ات: «جلدِ زرشکی. هیچ نوشتهای روش نبود. بویِ دارچین میداد.»
چشمهاش یهو درشت شد. یه چیزی توی نگاهش تغییر کرد. ولی سریع خودش رو کنترل کرد. تهیونگ: «باشه. فعلاً همینجا بمون. یکی رو میفرستم برات لباس بیاره. نمیتونی با این لباسها تو قصر راه بری.»
بلند شد. به سمتِ در رفت، ولی ایستاد. بدون اینکه برگرده، گفت: «ات...»
ات: «بله؟»
تهیونگ: «اگه راست میگی... اگه واقعاً از آینده اومدی... پس شاید قرارِ ما برایِ همینه.»
در رو بست و رفت.
من موندم و یه عالمه سوال. یعنی چی «قرارِ ما»؟ یعنی چی اون کتاب رو میشناخت؟ چرا اینقدر نگاهش عوض شد؟
توی دلم یه حسی بود که میگفت این ماجرا خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکنم. این فقط یه تصادف نبود. یه دلیلی داشت که من اون کتاب رو پیدا کردم. یه دلیلی داشتم که اینجام.
و اون شاهزادهیِ با اون چشمهایِ عمیق... یه رازی داشت. رازی که شاید به من هم مربوط بود.
---
نیم ساعت بعد، یه خدمه با یه لباس اومد. یه لباس زیبا شیک. دامنِ بلندِ آبیِ روشن . کمکم کرد بپوشمش. وقتی توی آینه نگاه کردم، خودم رو نمیشناختم. انگار یه آدمِ دیگه بودم.
خدمه گفت شاهزاده منتظرمه توی کتابخونه. با خودم گفتم: «کتابخونه؟ شاید اون کتابِ زرشکی رو اونجا داره.»
همراه خدمه با یه عالمه سوال، رفتم سمتِ کتابخونه. قلبم تند میزد. میدونستم که قراره جوابِ خیلی از سوالام رو پیدا کنم. یا شاید هم قرار بود سوالاتِ جدیدتری به وجود بیاد.
ادامه دارد...
میدونم کسی حمایت نمیکنه ولی من برای خودمم که شده مینویسم 🎀😭💁
- ۳۶۲
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط