✍ روایت خاطره:

✍ روایت خاطره:

فرش کوچکی انداخت گوشه‌ی حیاط خانه‌ی پدری‌اش توی آفتاب پیرمرد را از حمام آورد، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد. دست و پیشانی‌اش را می‌بوسید و می‌گفت: همه‌ی دل‌خوشی من توی این دنیا، پدرمه. دوباره پیشانی‌اش را بوسید. خندید پدرش خندی

📸 عکس کمتر دیده شده از جوانی های حاج قاسم سلیمانی در دوران دفاع مقدس...
دیدگاه ها (۱)

🎥 رهبر معظم انقلاب: همچنانکه شکوه و جلال کشتی معروف تایتانیک...

ترجمه:اگه نذارید #FATF تصویب بشه هم حزبی هامون اووووونچنان ف...

این انتخابات برای نظام حکم ادامه‌ی بقایِ انقلابی را دارد. دو...

p48پنج سال بعد...عمارت جئون...صدای خنده‌ی یک دختر کوچولو تما...

p49چند سال بعد...غروب آرامی روی عمارت جئون نشسته بود.جونگکوک...

پارت ۱۱۰ (پایانی)نه ماه بعد...بیمارستان در سکوت نیمه‌شب غرق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط