p48
p48
پنج سال بعد...عمارت جئون...
صدای خندهی یک دختر کوچولو تمام خانه را پر کرده بود. دختربچهای با موهای مشکی و چشمهای درشت، با یک عروسک صورتی توی بغلش از پلهها پایین میدوید.
_آرومتر بدو!
جونگکوک با کت و شلوار مشکی دنبالش میرفت، اما دختر کوچولو فقط میخندید.
«بابا نمیتونه منو بگیره!»
جونگکوک بالاخره بغلش کرد.
_پیدات کردم، پرنسس.
دختر کوچولو با خنده گونهی پدرش رو بوسید.
«بابا باخت!»
جونگکوک خندید.
_باشه... این دفعه تو بردی.
توی آشپزخونه...الینا صبحونه آماده میکرد.
هنوز هم همون لبخند همیشگی رو داشت.
هلنا و تهیونگ برای صبحونه مهمونشون بودن.
÷این دختر دقیقاً اخلاق خودته.
الینا خندید.
+نه... لجبازیش از جونگکوکه.
همون موقع دختر کوچولو خودش رو توی بغل الینا انداخت.
«مامان... بابا تقلب کرد.»
جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
_من؟
«آره!»
تهیونگ خندید.
×جونگکوک، تو توی معاملههای مافیایی برنده میشی، ولی جلوی دخترت هیچ شانسی نداری.
جونگکوک با لبخند دخترش رو دوباره بغل کرد.
_من از اولم قرار نبود برنده باشم.
بعدازظهر...همه توی حیاط عمارت نشسته بودن. دختر کوچولو روی تاب بازی میکرد. هلنا با لبخند نگاهش میکرد.
÷یادته یه روز فکر میکردیم هیچوقت رنگ آرامش رو نمیبینیم؟
الینا نفس عمیقی کشید.
+یادمه...
جونگکوک دستش رو آروم دور شونهی الینا انداخت.
_ولی تموم شد.
الینا سرش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
+آره... بالاخره تموم شد.
همون لحظه دختر کوچولو با عجله دوید سمتشون.
«مامان! بابا!»
جونگکوک زانو زد.
_جانم پرنسس؟
دختر کوچولو با ذوق گفت:
«من نقاشی کشیدم!
کاغذ رو جلوی همه گرفت.
روی نقاشی، یک خونهی بزرگ کشیده شده بود.
یک مرد، یک زن و یک دختر کوچولو که دست همدیگه رو گرفته بودن.
بالای نقاشی هم با خط کودکانه نوشته بود:
«خانوادهی من.»
جونگکوک چند ثانیه به نقاشی خیره موند. بعد آروم دخترش رو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید.
_این قشنگترین نقاشی دنیاست.
الینا با لبخند به اون دو نگاه میکرد.
پنج سال قبل...
فکر میکرد همه چیز رو از دست داده.
اما حالا...
همه چیزش درست روبهروش بود.
خانوادهای که برای به دست آوردنش، از سختترین روزهای زندگیشون گذشته بودن.
و عمارتی که زمانی پر از نفرت و انتقام بود...حالا فقط با صدای خندهی یک دختر پنج ساله زنده میشد.
حمایت🔮
پنج سال بعد...عمارت جئون...
صدای خندهی یک دختر کوچولو تمام خانه را پر کرده بود. دختربچهای با موهای مشکی و چشمهای درشت، با یک عروسک صورتی توی بغلش از پلهها پایین میدوید.
_آرومتر بدو!
جونگکوک با کت و شلوار مشکی دنبالش میرفت، اما دختر کوچولو فقط میخندید.
«بابا نمیتونه منو بگیره!»
جونگکوک بالاخره بغلش کرد.
_پیدات کردم، پرنسس.
دختر کوچولو با خنده گونهی پدرش رو بوسید.
«بابا باخت!»
جونگکوک خندید.
_باشه... این دفعه تو بردی.
توی آشپزخونه...الینا صبحونه آماده میکرد.
هنوز هم همون لبخند همیشگی رو داشت.
هلنا و تهیونگ برای صبحونه مهمونشون بودن.
÷این دختر دقیقاً اخلاق خودته.
الینا خندید.
+نه... لجبازیش از جونگکوکه.
همون موقع دختر کوچولو خودش رو توی بغل الینا انداخت.
«مامان... بابا تقلب کرد.»
جونگکوک وارد آشپزخونه شد.
_من؟
«آره!»
تهیونگ خندید.
×جونگکوک، تو توی معاملههای مافیایی برنده میشی، ولی جلوی دخترت هیچ شانسی نداری.
جونگکوک با لبخند دخترش رو دوباره بغل کرد.
_من از اولم قرار نبود برنده باشم.
بعدازظهر...همه توی حیاط عمارت نشسته بودن. دختر کوچولو روی تاب بازی میکرد. هلنا با لبخند نگاهش میکرد.
÷یادته یه روز فکر میکردیم هیچوقت رنگ آرامش رو نمیبینیم؟
الینا نفس عمیقی کشید.
+یادمه...
جونگکوک دستش رو آروم دور شونهی الینا انداخت.
_ولی تموم شد.
الینا سرش رو روی شونهی جونگکوک گذاشت.
+آره... بالاخره تموم شد.
همون لحظه دختر کوچولو با عجله دوید سمتشون.
«مامان! بابا!»
جونگکوک زانو زد.
_جانم پرنسس؟
دختر کوچولو با ذوق گفت:
«من نقاشی کشیدم!
کاغذ رو جلوی همه گرفت.
روی نقاشی، یک خونهی بزرگ کشیده شده بود.
یک مرد، یک زن و یک دختر کوچولو که دست همدیگه رو گرفته بودن.
بالای نقاشی هم با خط کودکانه نوشته بود:
«خانوادهی من.»
جونگکوک چند ثانیه به نقاشی خیره موند. بعد آروم دخترش رو بغل کرد و پیشونیش رو بوسید.
_این قشنگترین نقاشی دنیاست.
الینا با لبخند به اون دو نگاه میکرد.
پنج سال قبل...
فکر میکرد همه چیز رو از دست داده.
اما حالا...
همه چیزش درست روبهروش بود.
خانوادهای که برای به دست آوردنش، از سختترین روزهای زندگیشون گذشته بودن.
و عمارتی که زمانی پر از نفرت و انتقام بود...حالا فقط با صدای خندهی یک دختر پنج ساله زنده میشد.
حمایت🔮
- ۲۰۴
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط