p49

p49
چند سال بعد...

غروب آرامی روی عمارت جئون نشسته بود.

جونگکوک روی تاب حیاط نشسته بود و دختر کوچولوشون که حالا بزرگ‌تر شده بود، سرش رو روی شونه‌ی پدرش گذاشته بود.

«بابا...»

_جان بابا؟

«تو هنوزم مامانو همونقدر دوست داری؟»

جونگکوک لبخند زد و نگاهش به الینا افتاد که با هلنا توی باغ قدم می‌زد و می‌خندید.

_نه...

دختر کوچولو اخم کرد.

«یعنی دیگه دوستش نداری؟»

جونگکوک آروم خندید.

_بیشتر از قبل دوستش دارم.

همون لحظه الینا به سمتشون اومد.

+درباره‌ی من حرف می‌زدین؟

دختر کوچولو با خنده گفت:

«بابا گفت خیلی دوستت داره!»

الینا گونه‌هاش سرخ شد.

جونگکوک از جاش بلند شد و دست الینا رو گرفت.

_از همون روزی که تو رو از عروسیت دزدیدم...فکر می‌کردم فقط می‌خوام ازت انتقام بگیرم.

مکث کرد.

_ولی نفهمیدم کی، تو شدی تمام دنیام.

اشک توی چشم‌های الینا جمع شد.

+و من...همیشه می‌ترسیدم یه روز از دستت بدم.

جونگکوک پیشونی الینا رو بوسید.

_دیگه هیچ‌وقت.

تهیونگ و هلنا از دور به اون‌ها نگاه می‌کردن.

تهیونگ لبخند زد.

×بالاخره بعد از اون همه درد... خوشبخت شدن.

هلنا آروم دستش رو توی دست تهیونگ گذاشت.

÷لیاقتش رو داشتن.

دختر کوچولو دست‌های پدر و مادرش رو گرفت.

«بریم عکس بگیریم!»

هر چهار نفر کنار هم ایستادن.

تهیونگ گوشی رو بالا گرفت.

×همه لبخند!

صدای شاتر دوربین پیچید...

و اون لحظه، برای همیشه ثبت شد.

لحظه‌ای که دیگه خبری از نفرت، انتقام، دروغ یا جدایی نبود.

فقط عشق...

اعتماد...

و خانواده‌ای که با وجود تمام سختی‌ها، دوباره کنار هم ایستاده بودند.

پایان. 🖤✨
دیدگاه ها (۵)

سلام سلامخب فیک my favorite enemy تموم شد😭😭 خیلی خوب بوددرمو...

p48پنج سال بعد...عمارت جئون...صدای خنده‌ی یک دختر کوچولو تما...

p47سه روز بعد...بالاخره روز مرخص شدن الینا و دختر کوچولوشون ...

p46جونگکوک با قدم‌های آروم کنار تخت اومد.نگاهش روی نوزاد کوچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط