رمان زیبا تر از الماس
رمان زیبا تر از الماس
پارت ۱۱۲
دیانا: باشه آروم کمب از غذام و خوردم که عسل دوباره تیکه انداخت
ارسلان: پاشو به نشونه سکوت فشار دادم
دیانا: چشم و به علامت اوکی بستم و ادامه غذا مو خوردم که بچه ها شروع کردن صحبت کردم
ارسلان: غذا رو خوردیم یکم نشستیم
دیانا: همون لیوان شربت و یهو کشیدم بالا که یهو گلوم سوخت چه زهرماری بود آخه آب البالو هم آنقدر تلخ
پارت ۱۱۲
دیانا: باشه آروم کمب از غذام و خوردم که عسل دوباره تیکه انداخت
ارسلان: پاشو به نشونه سکوت فشار دادم
دیانا: چشم و به علامت اوکی بستم و ادامه غذا مو خوردم که بچه ها شروع کردن صحبت کردم
ارسلان: غذا رو خوردیم یکم نشستیم
دیانا: همون لیوان شربت و یهو کشیدم بالا که یهو گلوم سوخت چه زهرماری بود آخه آب البالو هم آنقدر تلخ
- ۴.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط