مرگبار زیبا
part⁶
صدای آروم لورنزو از پشت سرم اومد
-خوبی پرنسس دیر اومدم شرمنده،انقد که تو خاطرخواه داری
برگشتم نگاهش کردم که تکیه داده بود به دیوار راهرو با اون لبخند همیشگیش
+نه بابا پنسی مجبورشون کرده بود ولش کن مهم نی چند قدم اومد جلو کنارم راه افتاد
_یعنی هیچکدومشون شانسی ندارن؟
چشامو ریز کردم
+چرا؟ تو هم میخوای تو صف وایسی؟
پوزخند زد و خم شد نزدیک صورتم
_اگه آخر صف باشه نه… من عادت دارم اول باشم پرنسس
چشمامو گرد کردم
+اعتماد به نفس کاذب هم بیماریه میدونی؟
_نه… وقتی طرف مقابلم تو باشی اسمش واقع بینیه لبخند شیطونی زد...
میخواستم کنار لورنزو بشینم… ولی درست همون لحظه چشمم افتاد به متیو نشسته بود ته کلاس
آرنجش روی میز… انگشتاش زیر چونه… و اون نگاه لعنتی
نگاه سرد، تیز، و کاملاً متمرکز روی من
آمم نظرم عوش شدترجیح دادم سریع مسیرمو عوض کنم و برم کنار آلی و آری و امیلی بنشینم سه کلهپوک
هوففف… چرا این کلاس لعنتی تموم نمیشه؟
چند دقیقه بعد یه تیکه کاغذ خورد به دستم بازش کردم خط امیلی بود
«امشب دخترونه بریم بیرون؟ فقط ما چهار تا»
لبخند زدم من که از خدام بود دلم میخواست سانت به سانت هاگوارتز و کوچههاشو بگردم بالاخره کلاس تموم شدتقریباً دویدم سمت خوابگاه
پشت سرم هم آلی، آری و امیلی با خنده میومدن
رفتم سمت کمد یه تاپ سفید جذب برداشتم
کوتاه بود… تا لب باسنم میرسیدبا یه شلوار بگ مشکی
و یه کت بلند مشکی که تقریبا همه چیو میپوشوند
موهامو باز گذاشتم چند تارش افتاده بود روی صورتم
یه لیپ گلاس براق زدم امیلی از روی تخت گفت
_وای هانا… امشب خطرناک شدی+خفه شو
کتو انداختم رو شونههام+بریم قبل اینکه منصرف شم
چند دقیقه بعد تو یه کافه کوچیک تو کوچه دیاگون نشسته بودیم
نور زرد… موزیک آروم… و بوی غذا آلی خودش همه چی سفارش دادچند دقیقه بعد غذا رسید
منم که از گشنگی داشتم میمردم شروع کردم تند تند خوردن
که یهو—
غذا پرید گلوم
+سرفه… سرفه…
یه لیوان کنارم بود که یخ توش شناور بودبرداشتم و یه نفس خوردم و همون لحظه صورتم جمع شد
+اَه… این چیه؟!خیلی تلخ بود
با تعجب نگاه کردم به آلی اون با اون چشمای یخی و اون لبخند کجش گفت
_هانا… اون ویسکی بود
چشمام گرد شد...
+چییی؟!
امیلی و آری ترکیدن از خنده
_اولین بارت بود؟ +آره!تلخ بودخیلی تلخ
ولی چند ثانیه بعد بدنم گرم شد
برای همین… یه جرعه دیگه خوردم بعد یکی دیگه
بعد یکی دیگه
تا جایی که_آلی رو دوتا میدیدم آری رو سه تاامیلی رو چهارتا
خدایااا ولی حس خوبی داشتم خیلی سرحال
خیلی خندون
انقدر که وقتی از کافه زدیم بیرون… از پنج قدمی صدای خندههامون میومدبالاخره رسیدیم خوابگاه
کتو درآوردم پرت کردم رو تخت خودمم ولو شدم روش
بحث گرم شده بود
کراش،تایپ،پسرای خوشتیپ...
امیلی گفت
_من فقط قد بلند میخوام
آری زد زیر خنده_تو کوتولهای هرکی بیاد ازت بلندتره
بعد آلی گفت
_من یکیو میخوام که نازمو بکشه… مثل پرنسسا باهام رفتار کنه… قدش از من بلندتر باشه… و لاسای قوی بلد باشه
چشمامو ریز کردم+لاس قوی؟
آری خندید_یعنی بلد باشه مخ بزنه.
نمیدونم چی شدولی یهو جوگیر شدم از تخت پریدم پایین تلو تلو رفتم سمت آلی که کنار پنجره ایستاده بودیه دستمو زدم به دیوار کنار صورتش دست دیگمو گذاشتم زیر چونش سرمو خم کردم نزدیکش
+اینطوری دوست داری دارلینگ؟
آلی خشکش زد..
_ت… تو داری چیکار میکنی؟!
لبخند شیطونی زدم
+میبینم گونههات بخاطر من سرخ شده… این درسته؟
امیلی و آری از خنده داشتن میمردن
که یهو در باز شدسه نفر تو چارچوب در ظاهر شدن
دراکو،تئودور،لورنزو
و هر سه خشک شدن..
چشماشون خیره مونده بود به پوزیشن من و آلی
خدایااا....چرا این در لعنتی هیچوقت زده نمیشه؟!
نگاه دراکو آروم از صورتم پایین اومد
ابروش رفت بالا،تئودور دو ثانیه سکوت کرد…
بعد پخش زمین شد از خنده
_ریدل باید اینو ببینه!
لورنزو با شک نگام میکرد
_صبر کن… تو به دخترا علاقه داری؟
آری بالش پرت کرد سمتش_گمشو بیرون!
منم که تازه فهمیده بودم چه صحنهای شده—
سریع پریدم روی تخت پتو رو دور خودم پیچیدم
+هیچی ندیدین!
دراکو با خنده گفت_نه… اصلاً
ولی هنوز داشتن میخندیدن،چند دقیقه بعد همه رفتن
و منم…کم کم خوابم برد
[فلش نکست – سه ساعت بعد]
با حس گرمای شدید از خواب پریدم ساعت…
۹ شب سرم یه کم گیج میرفت.
ولی حس سرزندگی داشتم بلند شدم یه لحظه تعادلم بهم خورد
+اوه…ولی اوکی بوداز اتاق زدم بیرون رفتم اتاق مشترک اسلیترین روی مبل لم دادم پنجره باز بودباد خنکی میومد و موهامو تکون میدادبا لبخند به در و دیوار نگاه میکردم
که یهو—در باز شدمتیو ریدل وارد شدو پشت سرش چند تا دختر که انگار دنبالش بودن اون با بیحوصلگی ازشون رد شد…تا چشمش افتاد به من
لعنتی...
لایک:۲۰ کامنت:۱۵
صدای آروم لورنزو از پشت سرم اومد
-خوبی پرنسس دیر اومدم شرمنده،انقد که تو خاطرخواه داری
برگشتم نگاهش کردم که تکیه داده بود به دیوار راهرو با اون لبخند همیشگیش
+نه بابا پنسی مجبورشون کرده بود ولش کن مهم نی چند قدم اومد جلو کنارم راه افتاد
_یعنی هیچکدومشون شانسی ندارن؟
چشامو ریز کردم
+چرا؟ تو هم میخوای تو صف وایسی؟
پوزخند زد و خم شد نزدیک صورتم
_اگه آخر صف باشه نه… من عادت دارم اول باشم پرنسس
چشمامو گرد کردم
+اعتماد به نفس کاذب هم بیماریه میدونی؟
_نه… وقتی طرف مقابلم تو باشی اسمش واقع بینیه لبخند شیطونی زد...
میخواستم کنار لورنزو بشینم… ولی درست همون لحظه چشمم افتاد به متیو نشسته بود ته کلاس
آرنجش روی میز… انگشتاش زیر چونه… و اون نگاه لعنتی
نگاه سرد، تیز، و کاملاً متمرکز روی من
آمم نظرم عوش شدترجیح دادم سریع مسیرمو عوض کنم و برم کنار آلی و آری و امیلی بنشینم سه کلهپوک
هوففف… چرا این کلاس لعنتی تموم نمیشه؟
چند دقیقه بعد یه تیکه کاغذ خورد به دستم بازش کردم خط امیلی بود
«امشب دخترونه بریم بیرون؟ فقط ما چهار تا»
لبخند زدم من که از خدام بود دلم میخواست سانت به سانت هاگوارتز و کوچههاشو بگردم بالاخره کلاس تموم شدتقریباً دویدم سمت خوابگاه
پشت سرم هم آلی، آری و امیلی با خنده میومدن
رفتم سمت کمد یه تاپ سفید جذب برداشتم
کوتاه بود… تا لب باسنم میرسیدبا یه شلوار بگ مشکی
و یه کت بلند مشکی که تقریبا همه چیو میپوشوند
موهامو باز گذاشتم چند تارش افتاده بود روی صورتم
یه لیپ گلاس براق زدم امیلی از روی تخت گفت
_وای هانا… امشب خطرناک شدی+خفه شو
کتو انداختم رو شونههام+بریم قبل اینکه منصرف شم
چند دقیقه بعد تو یه کافه کوچیک تو کوچه دیاگون نشسته بودیم
نور زرد… موزیک آروم… و بوی غذا آلی خودش همه چی سفارش دادچند دقیقه بعد غذا رسید
منم که از گشنگی داشتم میمردم شروع کردم تند تند خوردن
که یهو—
غذا پرید گلوم
+سرفه… سرفه…
یه لیوان کنارم بود که یخ توش شناور بودبرداشتم و یه نفس خوردم و همون لحظه صورتم جمع شد
+اَه… این چیه؟!خیلی تلخ بود
با تعجب نگاه کردم به آلی اون با اون چشمای یخی و اون لبخند کجش گفت
_هانا… اون ویسکی بود
چشمام گرد شد...
+چییی؟!
امیلی و آری ترکیدن از خنده
_اولین بارت بود؟ +آره!تلخ بودخیلی تلخ
ولی چند ثانیه بعد بدنم گرم شد
برای همین… یه جرعه دیگه خوردم بعد یکی دیگه
بعد یکی دیگه
تا جایی که_آلی رو دوتا میدیدم آری رو سه تاامیلی رو چهارتا
خدایااا ولی حس خوبی داشتم خیلی سرحال
خیلی خندون
انقدر که وقتی از کافه زدیم بیرون… از پنج قدمی صدای خندههامون میومدبالاخره رسیدیم خوابگاه
کتو درآوردم پرت کردم رو تخت خودمم ولو شدم روش
بحث گرم شده بود
کراش،تایپ،پسرای خوشتیپ...
امیلی گفت
_من فقط قد بلند میخوام
آری زد زیر خنده_تو کوتولهای هرکی بیاد ازت بلندتره
بعد آلی گفت
_من یکیو میخوام که نازمو بکشه… مثل پرنسسا باهام رفتار کنه… قدش از من بلندتر باشه… و لاسای قوی بلد باشه
چشمامو ریز کردم+لاس قوی؟
آری خندید_یعنی بلد باشه مخ بزنه.
نمیدونم چی شدولی یهو جوگیر شدم از تخت پریدم پایین تلو تلو رفتم سمت آلی که کنار پنجره ایستاده بودیه دستمو زدم به دیوار کنار صورتش دست دیگمو گذاشتم زیر چونش سرمو خم کردم نزدیکش
+اینطوری دوست داری دارلینگ؟
آلی خشکش زد..
_ت… تو داری چیکار میکنی؟!
لبخند شیطونی زدم
+میبینم گونههات بخاطر من سرخ شده… این درسته؟
امیلی و آری از خنده داشتن میمردن
که یهو در باز شدسه نفر تو چارچوب در ظاهر شدن
دراکو،تئودور،لورنزو
و هر سه خشک شدن..
چشماشون خیره مونده بود به پوزیشن من و آلی
خدایااا....چرا این در لعنتی هیچوقت زده نمیشه؟!
نگاه دراکو آروم از صورتم پایین اومد
ابروش رفت بالا،تئودور دو ثانیه سکوت کرد…
بعد پخش زمین شد از خنده
_ریدل باید اینو ببینه!
لورنزو با شک نگام میکرد
_صبر کن… تو به دخترا علاقه داری؟
آری بالش پرت کرد سمتش_گمشو بیرون!
منم که تازه فهمیده بودم چه صحنهای شده—
سریع پریدم روی تخت پتو رو دور خودم پیچیدم
+هیچی ندیدین!
دراکو با خنده گفت_نه… اصلاً
ولی هنوز داشتن میخندیدن،چند دقیقه بعد همه رفتن
و منم…کم کم خوابم برد
[فلش نکست – سه ساعت بعد]
با حس گرمای شدید از خواب پریدم ساعت…
۹ شب سرم یه کم گیج میرفت.
ولی حس سرزندگی داشتم بلند شدم یه لحظه تعادلم بهم خورد
+اوه…ولی اوکی بوداز اتاق زدم بیرون رفتم اتاق مشترک اسلیترین روی مبل لم دادم پنجره باز بودباد خنکی میومد و موهامو تکون میدادبا لبخند به در و دیوار نگاه میکردم
که یهو—در باز شدمتیو ریدل وارد شدو پشت سرش چند تا دختر که انگار دنبالش بودن اون با بیحوصلگی ازشون رد شد…تا چشمش افتاد به من
لعنتی...
لایک:۲۰ کامنت:۱۵
- ۱.۷k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط