از اتاق خارج شدم..
از اتاق خارج شدم..
از پله های مارپیچ پایین رفتم. ملیحه و ساناز داشتن میز ناهارو میچیدن
چیزی ک برام جالب بود لباسامون تقریبا شبیه بهم بود .
هوف
الان باید چیکارمیکردم؟میشستم رو میز یا با خدمه ها ناهار میخوردم
بعد این همه دو دو کردن رو میز نشستم
بلاخره کیاشا اومد
با اخم و جدیت کامل گفت:کی ب شما اجازه داده بشینی؟مگه خدمه نیستی؟
کاملا از برخوردش جا خوردم
حس میکردم غرورم خورد شد
جلو ملیحه و ساناز ک باهام دشمنی داشتن خوردم کرد
بغضمو قورت دادم
کیاشا_باتوعم؟!
سرمو بالا گرفتم سعی کردم اشکام نباره
_ببخشید ارباب یلحضه حالم بد شد مجبور شدم عف کنید
با اخم فجیعی نگاهم کرد سرشو تکون داد
کیاشا_دیگه تکرار نشه
از میز بلند شدم
تند تند،با دل شکستم سمت مطبخ خدمه ها رفتم
تقریبا شروع کرده بودن
با انرژی همیشگی گفتم_بههه کدبانوی های قجر
وجیهه خانوم متعجب نگاهم کرد انگار میخواست بپرسه چرا با ارباب ناهار نخوردم
خدیجه خانوم_به به گیسو کمند ماهم ک اومد بشین دخترم غذاتو بکشم
_ناهار چیه ؟
خدیجه خانوم خندید و گفت_مرغ
_مرغ چی؟!
خدیجه خانوم_مرغ قرمز
به به ای گفتم نشستم با ولع شروع ب خوردن کردم
ناهار ک تموم شد دوغ محلی و سرکشیدم خواستم با باقی خدمه ها میزجمع کنم ک دستم کشیده شد ب مطبخ دیگه ای رفتیم
ب وجیهه خانوم نگاه کردم
با دلخوریپرسید: چرا با ارباب ناهار نخوردی گیسو؟
ناراحت نگاهش کردم_خاله باورت میشه نشسته بودم اومدپایین نشست جلو ملیحه و ساناز گفت چرا نشستم بلند شو
خیلی دلخور شدم منم گفتم،حالم بد شد ببخشید و ازین حرفا
اصلا مشکلی ندارم منو ازمیز بلند کرد چون بلاخره اون ارباب من رعیت خدمه ک فقط شبا برای زیرشکم منو میخواد ولی ازین سوختم جلوم ملیحه و ساناز غرورمو خورد کرد
وجیهه خانوم بغلم کرد
وجیهه خانوم_نگران نباش دخترم شاید دلیل داشته ارباب مطمئنم مهرت خیلی ب دل ارباب نشسته اما مجبوره
_چرا مجبوره خاله جون چرا جلو اون دوتا ترشیده!!
وجیهه خانوم ک از جمله خندش گرفته بود زد ب شونم
لب زدم_خاله میشه ارباب راضی کنید اتاق خوابمو جدا کنه شما تقریبا جای مادرش بودین از بچگی حکم مادر دومشو دارید،حرفتونو زمین نمیزنه
وجیهه خانوم_باشه دخترم
دستشو بزور بوسیدم از مطبخ خارج شدم
ب سمت حیاط رفتم
ارباب داشت سوار ون میشد بره شرکت
زل زدم بهش نگاهش بهم افتاد اومد جلو حرفی بزنه
نگاهمو ازش گرفتم بی اهمیت از کنارش گذشتم سمت اصطبل رفتم
بدو بدو رفتم پیش(آذر)اسب نر مشکی رنگ ارباب
🔮🌑نیازمَند بِ کامِنت🙂🤌🏿
🔮🌑نیازمَند بِ فالو🙂🤌🏿
نیازِ اَصلی حِمایَت اَز تَهِ قَلبِتون🙂🤌🏿🪐
از پله های مارپیچ پایین رفتم. ملیحه و ساناز داشتن میز ناهارو میچیدن
چیزی ک برام جالب بود لباسامون تقریبا شبیه بهم بود .
هوف
الان باید چیکارمیکردم؟میشستم رو میز یا با خدمه ها ناهار میخوردم
بعد این همه دو دو کردن رو میز نشستم
بلاخره کیاشا اومد
با اخم و جدیت کامل گفت:کی ب شما اجازه داده بشینی؟مگه خدمه نیستی؟
کاملا از برخوردش جا خوردم
حس میکردم غرورم خورد شد
جلو ملیحه و ساناز ک باهام دشمنی داشتن خوردم کرد
بغضمو قورت دادم
کیاشا_باتوعم؟!
سرمو بالا گرفتم سعی کردم اشکام نباره
_ببخشید ارباب یلحضه حالم بد شد مجبور شدم عف کنید
با اخم فجیعی نگاهم کرد سرشو تکون داد
کیاشا_دیگه تکرار نشه
از میز بلند شدم
تند تند،با دل شکستم سمت مطبخ خدمه ها رفتم
تقریبا شروع کرده بودن
با انرژی همیشگی گفتم_بههه کدبانوی های قجر
وجیهه خانوم متعجب نگاهم کرد انگار میخواست بپرسه چرا با ارباب ناهار نخوردم
خدیجه خانوم_به به گیسو کمند ماهم ک اومد بشین دخترم غذاتو بکشم
_ناهار چیه ؟
خدیجه خانوم خندید و گفت_مرغ
_مرغ چی؟!
خدیجه خانوم_مرغ قرمز
به به ای گفتم نشستم با ولع شروع ب خوردن کردم
ناهار ک تموم شد دوغ محلی و سرکشیدم خواستم با باقی خدمه ها میزجمع کنم ک دستم کشیده شد ب مطبخ دیگه ای رفتیم
ب وجیهه خانوم نگاه کردم
با دلخوریپرسید: چرا با ارباب ناهار نخوردی گیسو؟
ناراحت نگاهش کردم_خاله باورت میشه نشسته بودم اومدپایین نشست جلو ملیحه و ساناز گفت چرا نشستم بلند شو
خیلی دلخور شدم منم گفتم،حالم بد شد ببخشید و ازین حرفا
اصلا مشکلی ندارم منو ازمیز بلند کرد چون بلاخره اون ارباب من رعیت خدمه ک فقط شبا برای زیرشکم منو میخواد ولی ازین سوختم جلوم ملیحه و ساناز غرورمو خورد کرد
وجیهه خانوم بغلم کرد
وجیهه خانوم_نگران نباش دخترم شاید دلیل داشته ارباب مطمئنم مهرت خیلی ب دل ارباب نشسته اما مجبوره
_چرا مجبوره خاله جون چرا جلو اون دوتا ترشیده!!
وجیهه خانوم ک از جمله خندش گرفته بود زد ب شونم
لب زدم_خاله میشه ارباب راضی کنید اتاق خوابمو جدا کنه شما تقریبا جای مادرش بودین از بچگی حکم مادر دومشو دارید،حرفتونو زمین نمیزنه
وجیهه خانوم_باشه دخترم
دستشو بزور بوسیدم از مطبخ خارج شدم
ب سمت حیاط رفتم
ارباب داشت سوار ون میشد بره شرکت
زل زدم بهش نگاهش بهم افتاد اومد جلو حرفی بزنه
نگاهمو ازش گرفتم بی اهمیت از کنارش گذشتم سمت اصطبل رفتم
بدو بدو رفتم پیش(آذر)اسب نر مشکی رنگ ارباب
🔮🌑نیازمَند بِ کامِنت🙂🤌🏿
🔮🌑نیازمَند بِ فالو🙂🤌🏿
نیازِ اَصلی حِمایَت اَز تَهِ قَلبِتون🙂🤌🏿🪐
- ۲.۱k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط