فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۴۱
تهیونگ : خیلی ببخشید خانم چوی ولی شما استاد چی ات هستین
میجی : نمیشه گفت استادش هستم برای پرژه جدید تو مدرسه که درست شده اومدم تا برای بچه ها نشون بدم چجوری از جعبه کمک های اولیه و اگه ناخواسته برای کسی اتفاقی افتاد اونا کمکش کنند
سوجین : واقعا ببخشید اصلا خوب رفتار نکردم
روبه دخترش کرد که با لبخند به پدرش نگاه میکرد حس میکرد این لبخند ساختگی میباشد ولی اون خوشحال بود
سوجین: دخترم خوبی یعنی حالت خوبه ؟
_ بله مادر خوبم
تهیونگ: خوب پس بریم راستی ات جیمینو ندیدی از وقتی اومدیم همش زنگ میزنم بهش ولی خبری ازش نیست
دختره آب دهنش را قورت داد با اشاره دست گفت
_ نه
از رو صندلی بلند شد و میجی زود گفت
میجی: ما دیگه باید بریم پایین التبه اگه شما هم مایلید
تهیونگ : چرا که نه بریم
هر سه به سمته در حرکت کردن
همچنان جشن ادامه داشت و میجی هوا ات را از رفتن دست کشیده بود و نمیگذاشت جیمین قدمی بهش نزدیک بشه در حالی که جیمین هزاران بار میخواست ات را گوشه ای گیر بندازه
آروم جوری که ات بشنوه گفت
میجی: ات حالت خوبه ؟
دخترک سری تکان داد و با بی حالی به میجی چشم دوخته بود
میجی با تماسی که براش آماده بود از رو مبل بلند شد و از آنجا دور شد حال آن دختر تنها بود حس کرد عطر تلخه جیمین به مشامش خورد زود از رو مبل بلند شد و به دنبال پدرش میگشت ناگهانی به کسی برخورد که پشت اش بود قدمی عقب.رفت و به آن مرد خیره شد کم کم سمتش چرخید خدا خدا میکرد جیمین نباشه ولی آن استایل مشکی اش را هیچ کس نداشت
جیمین با همام چهره عصبی و چینی میان ابرو هاش گفت
جیمین: چت شد مگه جسد دیدی
دختره آب دهنش را قورت داد و قدمی به عقب برداشت جیمین کمی بهش نزدیک تر شد و سمته گوشه دختره لب هایش را نزدیک کرد ...
جیمین: چرا به پدر و مادرت نگفتی خیله خب ... اینش امشب معلوم میشه به میجی دلت رو خوش نکن قراره بفرستمش
دختره بغض گرفت و به رفتن جیمین نگاه میکرد نباید میگذاشت میجی از اونجا بره بازم هم به دنبالش میگشت
_ پدر میجی رو ندیدی
تهیونگ : نه ولی چرا رنگت پریده چیزی شده پرنسس بابایی
_ نه پدر
پارت ۲۴۱
تهیونگ : خیلی ببخشید خانم چوی ولی شما استاد چی ات هستین
میجی : نمیشه گفت استادش هستم برای پرژه جدید تو مدرسه که درست شده اومدم تا برای بچه ها نشون بدم چجوری از جعبه کمک های اولیه و اگه ناخواسته برای کسی اتفاقی افتاد اونا کمکش کنند
سوجین : واقعا ببخشید اصلا خوب رفتار نکردم
روبه دخترش کرد که با لبخند به پدرش نگاه میکرد حس میکرد این لبخند ساختگی میباشد ولی اون خوشحال بود
سوجین: دخترم خوبی یعنی حالت خوبه ؟
_ بله مادر خوبم
تهیونگ: خوب پس بریم راستی ات جیمینو ندیدی از وقتی اومدیم همش زنگ میزنم بهش ولی خبری ازش نیست
دختره آب دهنش را قورت داد با اشاره دست گفت
_ نه
از رو صندلی بلند شد و میجی زود گفت
میجی: ما دیگه باید بریم پایین التبه اگه شما هم مایلید
تهیونگ : چرا که نه بریم
هر سه به سمته در حرکت کردن
همچنان جشن ادامه داشت و میجی هوا ات را از رفتن دست کشیده بود و نمیگذاشت جیمین قدمی بهش نزدیک بشه در حالی که جیمین هزاران بار میخواست ات را گوشه ای گیر بندازه
آروم جوری که ات بشنوه گفت
میجی: ات حالت خوبه ؟
دخترک سری تکان داد و با بی حالی به میجی چشم دوخته بود
میجی با تماسی که براش آماده بود از رو مبل بلند شد و از آنجا دور شد حال آن دختر تنها بود حس کرد عطر تلخه جیمین به مشامش خورد زود از رو مبل بلند شد و به دنبال پدرش میگشت ناگهانی به کسی برخورد که پشت اش بود قدمی عقب.رفت و به آن مرد خیره شد کم کم سمتش چرخید خدا خدا میکرد جیمین نباشه ولی آن استایل مشکی اش را هیچ کس نداشت
جیمین با همام چهره عصبی و چینی میان ابرو هاش گفت
جیمین: چت شد مگه جسد دیدی
دختره آب دهنش را قورت داد و قدمی به عقب برداشت جیمین کمی بهش نزدیک تر شد و سمته گوشه دختره لب هایش را نزدیک کرد ...
جیمین: چرا به پدر و مادرت نگفتی خیله خب ... اینش امشب معلوم میشه به میجی دلت رو خوش نکن قراره بفرستمش
دختره بغض گرفت و به رفتن جیمین نگاه میکرد نباید میگذاشت میجی از اونجا بره بازم هم به دنبالش میگشت
_ پدر میجی رو ندیدی
تهیونگ : نه ولی چرا رنگت پریده چیزی شده پرنسس بابایی
_ نه پدر
- ۱۵.۹k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط