قسمت اول: روزی که آرامش برای همیشه مُرد!
قسمت اول: روزی که آرامش برای همیشه مُرد!
ساعت ۹ صبح بود. با هزار بدبختی از خواب بیدار شدی، موهات شبیه لونهی پرنده شده بود و تنها چیزی که میخواستی، یه صبحونهی خوشمزه و چند ساعت آرامش بود.
از اونجایی که دوست صمیمی هر هفت عضو BTS بودی، کلید خوابگاهشون رو داشتی و میتونستی هر وقت خواستی بهشون سر بزنی.
ولی خب... یه مشکل کوچیک وجود داشت.
این هفت نفر حتی تعریف آرامش رو هم نمیدونستن! 💀
در رو باز کردی و وارد شدی.
- تو: «سلاممم! کسی زندهست؟ من اومد—»
یه بالش با سرعت از جلوی صورتت رد شد و محکم خورد به دیوار.
جین: «حملهی بالشهااااا!»
نامجون: «جین! من تازه اتاق رو مرتب کرده بودم!»
سوگا، از زیر پتو: «اگه قراره کسی بمیره، لطفاً بعد از ساعت دوازده باشه.»
جیهوپ: «صبح بخییییرررر! انرژی مثبت! خورشید! زندگی!»
تو: «هوس کردم همین الان برگردم خونه.»
همون لحظه جونگکوک از پشت مبل پرید بیرون.
- جونگکوک: «گرفتمت!»
از ترس جیغ زدی و کیفت رو پرت کردی سمتش.
جونگکوک: «آخخخ! چرا کیف تو آجر داره؟!»
تو: «چون تو مغز نداری، باید یه چیزی سنگینی جبرانش کنه!»
جیمین از شدت خنده روی زمین نشست و تهیونگ هم با گوشی ازت فیلم میگرفت.
تهیونگ: «بچهها، اسم این مستند رو چی بذاریم؟»
جیمین: «آخرین روزهای جونگکوک!»
جونگکوک: «من از این به بعد دیگه باهاش حرف نمیزنم!»
تو: «باشه عزیزم، فقط اول کیفمو از روی سرت بردار.»
جونگکوک به کیف نگاه کرد، به تو نگاه کرد و بعد خیلی جدی گفت:
- جونگکوک: «نه. این کیف خطرناکه. باید مصادره بشه.»
و اینطوری بود که ساعت نه و هفت دقیقهی صبح، جنگ جهانی سوم در خوابگاه BTS آغاز شد.
ساعت ۹ صبح بود. با هزار بدبختی از خواب بیدار شدی، موهات شبیه لونهی پرنده شده بود و تنها چیزی که میخواستی، یه صبحونهی خوشمزه و چند ساعت آرامش بود.
از اونجایی که دوست صمیمی هر هفت عضو BTS بودی، کلید خوابگاهشون رو داشتی و میتونستی هر وقت خواستی بهشون سر بزنی.
ولی خب... یه مشکل کوچیک وجود داشت.
این هفت نفر حتی تعریف آرامش رو هم نمیدونستن! 💀
در رو باز کردی و وارد شدی.
- تو: «سلاممم! کسی زندهست؟ من اومد—»
یه بالش با سرعت از جلوی صورتت رد شد و محکم خورد به دیوار.
جین: «حملهی بالشهااااا!»
نامجون: «جین! من تازه اتاق رو مرتب کرده بودم!»
سوگا، از زیر پتو: «اگه قراره کسی بمیره، لطفاً بعد از ساعت دوازده باشه.»
جیهوپ: «صبح بخییییرررر! انرژی مثبت! خورشید! زندگی!»
تو: «هوس کردم همین الان برگردم خونه.»
همون لحظه جونگکوک از پشت مبل پرید بیرون.
- جونگکوک: «گرفتمت!»
از ترس جیغ زدی و کیفت رو پرت کردی سمتش.
جونگکوک: «آخخخ! چرا کیف تو آجر داره؟!»
تو: «چون تو مغز نداری، باید یه چیزی سنگینی جبرانش کنه!»
جیمین از شدت خنده روی زمین نشست و تهیونگ هم با گوشی ازت فیلم میگرفت.
تهیونگ: «بچهها، اسم این مستند رو چی بذاریم؟»
جیمین: «آخرین روزهای جونگکوک!»
جونگکوک: «من از این به بعد دیگه باهاش حرف نمیزنم!»
تو: «باشه عزیزم، فقط اول کیفمو از روی سرت بردار.»
جونگکوک به کیف نگاه کرد، به تو نگاه کرد و بعد خیلی جدی گفت:
- جونگکوک: «نه. این کیف خطرناکه. باید مصادره بشه.»
و اینطوری بود که ساعت نه و هفت دقیقهی صبح، جنگ جهانی سوم در خوابگاه BTS آغاز شد.
- ۴۸۹
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط