𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹
𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part¹
" توصیف در یک جمله :میانِ تیغهای نیشدار"
صدای برخورد قاشق و چنگال روی بشقابهای چینی، توی اون سکوت سنگینِ میزِ ناهارخوریِ بزرگِ عمارتِ خانوادهی جونگکوک، مثل صدای انفجار میموند. تو با احتیاط و سنگینی، تکهای از غذا رو توی دهنت گذاشتی، اما انگار هیچ طعمی نمیفهمیدی.
تمام مدت، نگاههای سنگین و قضاوتگرِ مادر و خواهرش رو روی خودت حس میکردی. اونها از همون اول که با جونگکوک ازدواج کردی، انگار منتظر بودن یه اشتباه ازت ببینن تا با نیش و کنایههاشون، غرورت رو بشکنن.
مادر جونگکوک، در حالی که با کلاس و با وقار چاییش رو مینوشید، بدون اینکه مستقیم بهت نگاه کنه، گفت:
ـ جونگکوک، پسر، واقعاً فکر میکنی این انتخابِ درستی بود؟ یعنی تو که از بچگی با چنین سطح و استانداردهایی بزرگ شدی، الان واقعاً با این سبک زندگی... راحت هستی؟
جونگکوک که داشت با دقت به تو نگاه میکرد تا ببینه آیا ناراحتی یا نه، فوراً واکنش نشون داد:
ـ مامان، این بحثِ ما نیست. ات همسر منه و من بهترین تصمیم رو گرفتم. لطفاً بحث رو عوض کنید.
اما این تازه شروع بود. «مینجی»، دخترعمویِ خودخواه و همیشگی که انگار وظیفهاش این بود که خودش رو به جونگکوک بچسبونه، با یه لبخندِ زهرآلود، دستش رو روی بازوی جونگکوک گذاشت و گفت:
ـ اوپا، مامان میخواد صلاح تو رو ببینه! اصلاً یادته وقتی بچه بودیم چقدر با هم صمیمی بودیم؟ من فکر میکردم تو همیشه کسی رو انتخاب میکنی که با سنت و آدابِ خانوادهی ما همخوانی داشته باشه... نه کسی که... خب، فقط حضورش باعثِ ایجادِ اختلاف بشه.
کلمهی آخرش رو طوری گفت که انگار داشت به ریشههای تو توهین میکرد. تو حس کردی خون توی رگهات منجمد شد. قلبت به شدت میتپید و احساس میکردی اکسیژنِ اتاق داره تموم میشه. اونها داشتن جوری باهات حرف میزدن که انگار اصلاً آدم نبودی، انگار فقط یه اشتباه بودی که جونگکوک مرتکب شده بود.
جونگکوک با صدای خشداری گفت:
ـ مینجی! دستت رو از روی من بردار و همین الان از این حرفها دست بردار!
اما دیگه دیر شده بود. اشک توی چشمات حلقه زد. احساس کردی اگر یه لحظه دیگه اینجا بمونی، از شدتِ تحقیر شدن از پا درمیآی. بدون اینکه کلمهای بگی، از صندلی بلند شدی.
صدای برخورد صندلی با زمین باعث شد همه ساکت بشن. جونگکوک با نگرانیِ خالص فریاد زد:
ـ ات! کجا میری؟ صبر کن!
تو اصلاً نشنیدی. با قدمهای لرزان و سرِ پایین از سالن خارج شدی. از میانِ اون نگاههای کنایهآمیز و پوزخندهای خفهشدهی اونها رد شدی. وقتی به باغِ سرد و تاریک پشت عمارت رسیدی، دیگه نتونستی جلوی خودت رو بگیری.
پشتِ یکی از درختهای بزرگِ قدیمی، زانو زدی و صورتت رو بین دستات گرفتی. هقهقِ گریهات بلند شد. احساس میکردی تکهتکه شدی. میخواستی بپری و از اون خونه فرار کنی، جایی که هیچکس با نگاههاش مثل یه خنجر بهت زخم نزنه.
همونطور که داشتی با شدت گریه میکردی، صدای دویدن روی چمنها رو شنیدی. و بعد، سنگینیِ یه آغوشِ گرم و آشنا.
جونگکوک با درماندگی تو رو بین بازوهای خودش گیر انداخت. صورتش رو نزدیک صورتت آورد، جوری که نفسهای لرزونش به پوستت میخورد.
ـ جانِ من... اتِ من... الهی من بمیرم واسه این گریههای شیرین و تلخِ تو! چرا اینطوری میری؟ دلِ من رو تکه تکه کردی!
اون با صدایی که از شدتِ عشق و رنج میلرزید، شروع کرد به بوسیدنِ دستها و شقیقههای خیس از اشکِ تو...
ادامه دارد....
مایل به پارت دوم؟ لایک ؟ کامنت؟ من قربونتون میشممممممم🥹🫶🏻💟🩷🪐🫂💕
" توصیف در یک جمله :میانِ تیغهای نیشدار"
صدای برخورد قاشق و چنگال روی بشقابهای چینی، توی اون سکوت سنگینِ میزِ ناهارخوریِ بزرگِ عمارتِ خانوادهی جونگکوک، مثل صدای انفجار میموند. تو با احتیاط و سنگینی، تکهای از غذا رو توی دهنت گذاشتی، اما انگار هیچ طعمی نمیفهمیدی.
تمام مدت، نگاههای سنگین و قضاوتگرِ مادر و خواهرش رو روی خودت حس میکردی. اونها از همون اول که با جونگکوک ازدواج کردی، انگار منتظر بودن یه اشتباه ازت ببینن تا با نیش و کنایههاشون، غرورت رو بشکنن.
مادر جونگکوک، در حالی که با کلاس و با وقار چاییش رو مینوشید، بدون اینکه مستقیم بهت نگاه کنه، گفت:
ـ جونگکوک، پسر، واقعاً فکر میکنی این انتخابِ درستی بود؟ یعنی تو که از بچگی با چنین سطح و استانداردهایی بزرگ شدی، الان واقعاً با این سبک زندگی... راحت هستی؟
جونگکوک که داشت با دقت به تو نگاه میکرد تا ببینه آیا ناراحتی یا نه، فوراً واکنش نشون داد:
ـ مامان، این بحثِ ما نیست. ات همسر منه و من بهترین تصمیم رو گرفتم. لطفاً بحث رو عوض کنید.
اما این تازه شروع بود. «مینجی»، دخترعمویِ خودخواه و همیشگی که انگار وظیفهاش این بود که خودش رو به جونگکوک بچسبونه، با یه لبخندِ زهرآلود، دستش رو روی بازوی جونگکوک گذاشت و گفت:
ـ اوپا، مامان میخواد صلاح تو رو ببینه! اصلاً یادته وقتی بچه بودیم چقدر با هم صمیمی بودیم؟ من فکر میکردم تو همیشه کسی رو انتخاب میکنی که با سنت و آدابِ خانوادهی ما همخوانی داشته باشه... نه کسی که... خب، فقط حضورش باعثِ ایجادِ اختلاف بشه.
کلمهی آخرش رو طوری گفت که انگار داشت به ریشههای تو توهین میکرد. تو حس کردی خون توی رگهات منجمد شد. قلبت به شدت میتپید و احساس میکردی اکسیژنِ اتاق داره تموم میشه. اونها داشتن جوری باهات حرف میزدن که انگار اصلاً آدم نبودی، انگار فقط یه اشتباه بودی که جونگکوک مرتکب شده بود.
جونگکوک با صدای خشداری گفت:
ـ مینجی! دستت رو از روی من بردار و همین الان از این حرفها دست بردار!
اما دیگه دیر شده بود. اشک توی چشمات حلقه زد. احساس کردی اگر یه لحظه دیگه اینجا بمونی، از شدتِ تحقیر شدن از پا درمیآی. بدون اینکه کلمهای بگی، از صندلی بلند شدی.
صدای برخورد صندلی با زمین باعث شد همه ساکت بشن. جونگکوک با نگرانیِ خالص فریاد زد:
ـ ات! کجا میری؟ صبر کن!
تو اصلاً نشنیدی. با قدمهای لرزان و سرِ پایین از سالن خارج شدی. از میانِ اون نگاههای کنایهآمیز و پوزخندهای خفهشدهی اونها رد شدی. وقتی به باغِ سرد و تاریک پشت عمارت رسیدی، دیگه نتونستی جلوی خودت رو بگیری.
پشتِ یکی از درختهای بزرگِ قدیمی، زانو زدی و صورتت رو بین دستات گرفتی. هقهقِ گریهات بلند شد. احساس میکردی تکهتکه شدی. میخواستی بپری و از اون خونه فرار کنی، جایی که هیچکس با نگاههاش مثل یه خنجر بهت زخم نزنه.
همونطور که داشتی با شدت گریه میکردی، صدای دویدن روی چمنها رو شنیدی. و بعد، سنگینیِ یه آغوشِ گرم و آشنا.
جونگکوک با درماندگی تو رو بین بازوهای خودش گیر انداخت. صورتش رو نزدیک صورتت آورد، جوری که نفسهای لرزونش به پوستت میخورد.
ـ جانِ من... اتِ من... الهی من بمیرم واسه این گریههای شیرین و تلخِ تو! چرا اینطوری میری؟ دلِ من رو تکه تکه کردی!
اون با صدایی که از شدتِ عشق و رنج میلرزید، شروع کرد به بوسیدنِ دستها و شقیقههای خیس از اشکِ تو...
ادامه دارد....
مایل به پارت دوم؟ لایک ؟ کامنت؟ من قربونتون میشممممممم🥹🫶🏻💟🩷🪐🫂💕
- ۱.۳k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط