لی ساشوکیو _۳۵ساله _ معروف ترین عکاس زن کره

لی ساشوکیو _۳۵ساله _ معروف ترین عکاس زن کره
✨🪐_______________________🪐✨
*صدای خنده بچه ها *
*یک دختر جلو پنجره وایساده و به بچه ها نگاه میکنه *
دختر : خب بزارین خودمو معرفی کنم من ساشالی هستم یک دختر بچه که ۱۳ سال از عمرش داخل یتیم خونه گذروند امروز تولد ۱۸ سالگیم و بعد از امشب من دیگه کل زندگیم دست خودمه تمام زندگیم تنها گذروندم پنج سال اول زندگیم خیلی سخت گذشت مادرم یک رقاص معروف بود که زمانی که ۴ سالم بود روی صحنه لوستر بالای سرش افتاد روی سرش و از دنیا رفت مادرم زن اروم مهربونی بود پدرمم هم یک قمار باز بود که با پولایی که مادرم برنده میشد قمار میکرد و یک عالمه بدهی بالا اورده بود یک شب بارونی در حالی که مست بود با ماشینی که دزدیده بود یک پسر زیر میکنه و اون پسر درجا از دنیا میره به همین جرم هم اون به زندان رفت و ۳ سال بعد اعدام شد بعد زندان رفتن پدرم من یک بچه بی پنهاه بودم پولی نداشتم که اجاره خونه بدم و غذایی هم برای خوردن نداشتم من یک بچه ۵ ساله بودم بدون مادر و پدری تنهای تنها تا این که یک روز یک زن با یک ماسک موهای بلند قهوه ای رنگ و پوست سفید به دادم رسید اون کت و شال گردنشو بهم داد تا از سر ما یخ نزنم بعدم من به یتیم خونه برد و از اون مقع سالی یک باز بهم سر میزنه اون همون مادرمه
* صدای در زدن *
ساشالی :کیه ؟
🗣:ساشالی بیا مادت اومده
ساشالی: اومدم
*چند دقیقه بعد جلوی در *
ساشالی : مادر حتما انقدر سری باید بری
خانوم سو : اوه عزیزم واقعا معذرت میخوام که توی همچین روزی انقدر زود باید برم ولی این و یادت باشه مادر همیشه پشتت شمارمو داری اگر کاری باهام داشتی تماس بگیر
ساشالی : مادر
خانوم سو : بله ؟
ساشالی: میشه ماسکت برداری ؟ من تا الان صورتت ندیدم
خانوم سو : معذرت میخوام ساشا ولی نمیشه
ساشالی: ولی چرا مادر تو مادرم مگه نیستی نمیتونم صورت مادرم ببینم ؟
خانوم سو : با من بحث نکن ساشا نمیشه
ساشالی : اوففف باشه حداقل بغلم نمیکنی
خانوم سو : الحق که هنوز ۵ سالته
* بغل کردن *
خانوم سو : من دیگه میرم خدافظ ساشا مراقب خودت باش باشه ؟ و قول دادی به مادر زنگ بزنی
ساشالی : حتما مادر نگران نباش
خانوم سو : افرین
خانوم سو :خداحافظ
ساشالی : خداحافظ
____________________________________
دیدگاه ها (۰)

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

I love you...But I don't know...How can I say this...to you....

سرنوشت(ویو من)چند ماه گذشت...دیگه اون دختر خجالتی روزهای اول...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}پارت سهیه سال تموم بدون اینکه مایکی ...

وقتی عموت بود

محو زیبایی او پارت ۵۲ویو رزا بهوش اومدم توی خونه بودم خونههه...

★彡   Part 3 彡★ ذهنم به گذشته برگشت. زمانی که فقط ۴ سالم بود ...

عشق معشوق ویو کوک نمی دونم چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیده ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط