روزها رفتند و من دیگر

روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کُدامینم
آن من ِ سَرسخت ِ مغرورم
یا من ِ مَغلوب ِ دیرینم  
بُگذرم گر از سرِ پیمان
می کُشد این غم دِگر بارَم
می نشینم ، شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
دیدگاه ها (۲)

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

نمی‌شود از ڪنارِ گذشته رد شدفقط چون سال‌ها از آن گذشته استبع...

گاهی به خودم میگویم کاش دوستت نداشتم؛ نه از آن رو که دوست دا...

و خلأ، آغازِ همه‌چیز است؛از همان‌جایی که آدمدیگر چیزی برای ا...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

ای غم شیرینتبا آدم و حواای بهشت فطرتدر دوزخ دنیابا تو پیمان ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

ای عزیزترین غم من، @agustin نشاید وقتی دیگر باران نمی‌بارد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط