می رود قصه ما سوی سرانجام آرام

می رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام

می رسد قصه به آن جا که علی دل‌تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
إن یکاد از نفس فاطمه بر تن دارد

فاطمه فاطمه با رایحه گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

آمدی تا ببری از دل مردم غم را
عطر توحید تو پر کرده همه عالم را

تو ملک بودی و فردوس برین جایت بود
تو رها کرده‌ای آن منظره خرم را

تا قدم‌رنجه کنی چند صباحی به زمین
تا که روشن بکنی چشم بنی‌آدم را

تا که گل را به تماشای تجرد ببری
تا که مدهوش کنی با نفست مریم را

آمدی تا که علی این همه تنها نشود
تا که پیدا بکند روی زمین همدم را

پدرت آمده دل‌تنگ بهشت است، بخند
ببر از چهره آیینه غبار غم را

خسته از جنگ احد آمده لبخند بزن
روی زخم پدر خود بنشان مرهم را

گفتم ای ماه بگو باغ فدک تا به کجاست
خنده‌ای کرد و نشان داد همه عالم را

حمیدرضا برقعی
دیدگاه ها (۱)

شخصى نزد خردمندی رفت و گفت من چند ماهى است در این محله خانه ...

بـاید روی ِ خودمـان کار کُنیـم ! خودی که برای ِ خُـدا نباشـد...

⛔بزرگترین تراژدی زندگی اینه که خیلی زود پیر میشیم و خیلی دیر...

دل بــســـپــار... به آتشی که نمى سوزاند" ابراهیم " راو دریا...

دختری که ملکه ی جهنم شد

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

عاشقانه های شبنم براامام غریبم

تقدیمِ سلام به ساحتِ قدسیِ فخرِ عالمِ امکان؛آقاجانِ مان، حضر...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿بیا، که بی‌رخ زیبات دل به جان آمدبیا،...

وقتی دلت تنگ می‌شود،بغضی آرام گوشه‌ی گلویت خانه می‌کندو تو ف...

بعضی آمدن‌ها،فقط ورقِ تقویم را عوض نمی‌کنند؛حالِ جهان را عوض...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط