آن روز را هیچ گاه فراموش نمی کنم همان روزی که گل نرگس را

آن روز را هیچ گاه فراموش نمی کنم همان روزی که گل نرگس را در دستانم گرفته بودم و با او صحبت می کردم درد و دل می کردم از غم هایم به او گفتم از دلتنگی ها از نا آرامی ها اما بعد ناگهان به خود آمدم من چقدر خود خواه بودم که گذاشتم گل نرگسم غصه بخورد و افکار من اورا غمگین کند او باید پر طراوت و شاداب بماند همچو باران چون قرار است به دست کسی داده شود که خودش همچو باران لطیف است نه نمی گذارم افسرده شودهیچ وقت.............
دیدگاه ها (۳)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش سوم_سوروس_وای...او با دست خودش برای کف کلب...

دختری که ملکه ی جهنم شد

مرد بی رحم

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

_____ادامه پارت²⁰ نفرین کوچولو_____چند لحظه نگاهم کرد.بعد گف...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط