وقتی مرا در "آغوش"میگرفت چشمانش را می بست..

وقتی مرا در "آغوش"میگرفت چشمانش را می بست..
نمیدانم از احساس زیادش بود یا خودش را در
"آغوش "دیگری تصور میکرد؟!؟!
دیدگاه ها (۹)

دقیق نمیدانم رد پایت را در دلم که بگیری به کدامین بهانه اطلس...

اگه تپیدن قلب توباعث تپیدن قلب یکی دیگه می شه. پس واسه زنده ...

سخت ترین لحظات زندگی ام جایی است که به خاطر دیگران لبخند میز...

دلتنگی دردیه که شب و روز نمی شناسه ، شرمنده اگه بدموقع دلتنگ...

با دستانت،تلی که از گل های رنگ چشمانم درست کرده بودی را بر س...

پارت نهم صبح ویو جونگکوک: اووف چقدر بدنم درد میکنه هنوز خواب...

تلافی کن تمام نبودنت راوقتی تمام راه‌هابن بست بودمرا به خیاب...

به نظر می آمد خودش بسیار دغدغهذهنی دارد ، اما کنار من طوری ب...

همسایه سایه‌ات به سرم مستدام بادلطفت همیشه زخم مرا التیام دا...

آدم‌ ها همیشه با کلمات درمان نمیشوند...گاهی یک آغوش میتواند ...

چقدر توصیف زیبایی

ادامه پارت ۴۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط