تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست

تو را خبر ز دل بیقرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه بی اختیار خویشتنم
فغان! که در کف من اختیار باید و نیست
رهی معیری
دیدگاه ها (۱)

خبـرت هست که از خویش خبر نیست مرا ؟گــذری کن که ز غـم راهگـذ...

شیشه پنجره را باران شستاز دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد ش...

زلف و رخسار تو ره بر دل بی‌تاب زنندرهزنان قافله را در شب مهت...

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مراسوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا...

در وصف تو گفتم همـه شـعری و ندیدیاز هــجر  تو  نـالــیدم و  ...

آقا بـیا که بی‌تو به دل‌ها قـرار نیست       🥲     دردی بزرگت...

ورق بزنید.....

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرسابر بارانیست از اشک چو باران...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط