#just_doktor p۷

#just_doktor p۷
یک هفته به سختی برای سونگمین کوچولو گذشت
هرشب با بغض می‌خوابید و منتظر یه فرشته نجات بود،با این که قلب کوچولوش فهمیده بود تو این دنیا حتی مادربزرگش هم ولش می‌کنه

روز هفتم در تیمارستان-ساعت ۶:۳۰ صبح:
طبق هرروز چشماشو باز کرد و به سقف خیره شد
نگاه ریزی به گل روی میز انداخت که هرروز داشت پژمرده میشد اما نه بخاطر نور بلکه بخاطر قرص های سونگمین،درسته اون بجای خوردن داروهاش اونارو تو گلدون می‌انداخت
ساعت که به ۹ صبح رسید خانم جئون یعنی پرستار اون طبقه وارد اتاقش شد


پرستار ج: صبح بخیر بچه


سونگمین سرشو تکون داد
پرستار نیشخند داشت
طاقت نیاورد و گفت

🐶: چیشده سر صبح نیشخند تون بازه؟

پرستار ج: چون فیلم جدید دارم اسمشم «زندگی سونگمینِ بیچاره در تیمارستان بدون مادر» عه ژانرش هم نا معلوم عه بازیگر اصلی هم جلوم وایساده داره عین گاو نگاهم میکنه

(گاو خودتی و جد آبادت زنیکه هرزهههههه،اهم برگردیم داستان:)
سونگمین با خشم گفت:
🐶: حرف دهنتو بفهم هر-زه!

پرستار ج: آخیی کوچولو،کسی نیست نجاتت بده،آها راستی مامان جونت امروز طلاق میگیره

و از اتاق رفت بیرون،سونگمین با شوک مونده بود
گوشیشو در آورد و به پدرش زنگ زد

🐶: صبح بخیر بابا

پ.س: صبح بخیر،چیزی شده

🐶: کجایی؟

پ.س: تو فرودگاه دارم برمی‌گردم سئول،تو الان نباید تو مدرسه باشی؟

🐶: همسر عزیزت منو فرستاده تیمارستان!

پدر سونگمین چشماش از تعجب بزرگ شد،یعنی همسرش اینقدر میتونست زیاده روی بکنه؟ همسری که یروز بهش قول داده بود قراره باهاش خوشحال بشه؟
( آقای کیم آدما عوض میشن...)

سونگمین بدون اینکه منتظر جواب پدرش بمونه تلفن رو قطع کرد


ویو من😺☝🏻

پدر سونگمین رسید عمارت همسرش همه چیز رو گفت،گفت که میخواد طلاق بگیره

من رفتم خودایافس 🖐🏻😺


پ.س: باشه طلاق بگیر ولی چرا سونگمین رو فرستادی اون قبرستون!

م.س: اون یه افسردس!

پ. س: من نمیزارم اون اونجا بمونه!

بعد با حرص از خونه زد بیرون و حرکت به سمت تیمارستانی که سونگمین توش بود
وارد شد از پرستار شماره اتاق دکتر سونگمین رو پرسید
رفت طبقه ای که بهش گفته بودن
پدرش ادعا کرد که سونگمین سالمه،اما دکتر پرونده سونگمین رو گذاشت روی میز
دیگه کار از دست پدر سونگمین در رفته بود
(ولی پرونده فیک عه مادر سونگمین با پول اونو درست کرده)
پدرش با ناامیدی از اتاق خارج شد
یواش یواش ناراحتیه اینکه پسرش افسرده هست جاشو به خشم توصیف نا پذیر داد
تصمیم گرفت هیچوقت به دیدن سونگمین نره

هفت سال بعد - زمان حال:

توی این مدت پدر و مادر سونگمین جدا شده بودن هیچکس جز مادربزرگش به دیدنش نمیومد
الان دیگه سونگمین،اون پسر ۱۰ ساله نبود،۱۷ سالش شده بود
یه مرد شده بود (مگه زن بود–؟)
خیلی خوب فهمیده بود که : نباید به کسی تو دنیا تکیه کرد

الان واقعا مریض روانی شده بود بعضی روزا انقدر فکر میکرد که از شدت غم به پرستار ها حمله میکرد با اتاق رو بهم می‌ریخت
در حدی که یه روز با روان‌نویس به یکی از پرستار ها حمله کرده بود (یون شی اون باشد؟)

امروز تولدش بود،کسی بهش تبریک نگفته بود
روی تخت دراز کشیده بود و داشت به دیوار سفید روبه روش نگاه میکرد
که در باز شد یه مرد حدوداً ۲۱ ساله وارد اتاق شد
با قد بلند و بدن عضله‌ای

ادامه دارد.....


شرایط ؟ ۲۰ لایک ۱۸ کامنت و ۶ بازنشر
دیدگاه ها (۳۶)

Intertwined fate of two enemies-part 1

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:³....

the end-part 2

عشق مافیا:)))پارت شیش: پدر ات هم مافیا بوده و هست ولی برای ا...

پارت ۲۲

«ᴹʸ ᵐᵃᶠⁱᵃ» پارت۹+(کله وجودش میلرزید)س س سونی ع عربده ن نکش-(...

🕯 𝖌𝖔𝖑𝖉𝖊𝖓 𝖇𝖗𝖔𝖜𝖓 | قَهوِهـ اےِ طَلایـے🤍 𝖕𝖆𝖗𝖙 ⁵ | پارتـ ⁵🦢 𝖕𝖔𝖛 ...

گمشده در روشنایی. P 4

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط