دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت

دیدمت چشم تو جا در چشم‌های من گرفت
آتشی یک لحظه آمد در دلم دامن گرفت

آن‌قَدَر بی‌اختیار این اتفاق افتاده که
این گناه تازه‌ی من را خدا گردن گرفت

در دلم چیزی فرو می‌ریزد آیا عشق نیست؟
این‌که در اندام من امروز باریدن گرفت

من که هستم؟ او که نامش را نمی‌دانست و بعد
رفت زیر سایه‌ی یک «مرد» و نام «زن» گرفت

روزهای تیره و تاری که با خود داشتم
با تو اکنون معنی آینده‌ای روشن گرفت

زنده‌ام تا در تنم هُرمِ نفس‌های تو هست
مرگ می‌داند: فقط باید ترا از من گرفت
دیدگاه ها (۱۵)

...

براتون شادی آرزو میکنم ...

آیا می دانی نمازت ، رزقی است از سوی خداوند؟چه بسا خیلی از ان...

ﻻﯾﻖ " ﺗﻮ " ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...ﺟﺰ ﺁﻧﮑﺴﯽ ﮐﻪ " ﺗﻮ " ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻧﻪ...

در زدی پدر ولی، پشت در کسی نبودکاش دست نرم باد در به روت می ...

.صدایت، طنینِ زندگی‌ست در کویر خاموشِ دلمهر واژه‌ات، نسیمی‌س...

قرار زندگانی آن نگارستکز او آن بی‌قراری برقرارستمرا سودای تو...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارمبه من آهسته می گویی "...

مرثیهٔ خاموشخواننده: بی.ام.لیمیتمهندسیِ محتوا: بهرام محمدی[ب...

موسیقی

ایها_العزیز روزهای‌چشم‌براهی السلام علیک یا صاحب الزمانيک عم...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط