When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part¹
ساعت از چهار عصر گذشته بود، هوا خنک و ارام بود، خیابان بنفشه مثل همیشه نه زیاد شلوغ بود نه خلوت،یونگی با کلاه سیاهش که تا روی چشم هایش امده بود از گوشه ای وارد خیابان شد، او دوست نداشت کسی بفهمد که او کیست،فقط دوست داشت مثل روحی بی صدا و اروم از کنار مردم رد بشه و کسی او را نبیند و نگوید« اون، اون واقعا همون نویسنده ی معروف، مین یونگیه»
یونگی ارام و بیصدا دستگیره ی در کافه را گرفت و به ارام در را کشید تا باز شود، همین که در را باز کرد بوی تلخ و دلنشین قهوه به مشام او رسید همین بو باعث شد که یونگی بازهم دلش قهوه بخواهد، یونگی بدون هیچ صدای بدون اینکه نگاهی به اطرافش بندازد مستقیم یه سمت میزی که همیشه در گوشه ای از کافه ارام و کسی انجا نمیرود، رفت و نشست ان میز توی کافه نزدیک به پنجره بود و تقریبا کسی از انجا خوشش نمی اومد چون زیادی جایی ساکت و آرام بود و این میتونست برای بقیه حوصله سر بر باشه، ولی برای یونگی ان میز در گوشه ی کافه پر آرامش ترین و اروم ترین جای کافه بود و این باعث میشد که بهتر روی کارش و نوشتن تمرکز کند
یونگی ارام کیفی که لپ تاپش در ان بود را روی میز گذاشت و لپ تاپ و دفترچه ای را با بی حوصلگی و بیصدا بیرون اورد، هنوز شروع به نوشتن نکرده بود که نگاه سنگینی را روی خودش احساس کرد، چند لحظه بعد صدایی امد صدایی که پر انرژی و مهربان بود که یونگی انتظار شنیدن همچین صدایی را نداشت انگار که ان صدا و صاحبش تازه وارد بودن چون قبلا یونگی همچین صدایی رو نشنیده بود و مثل قبل نبود که باعث شکستن سکوتش نشود، یونگی کمی سرش را بالا اورد و نگاهی به ان فرد انداخت، پشت ان صدای پر انرژی یک پسر جوان که انگار زیادی از یونگی کوچیکتر نبود یک پسر که از راحیه اش میتوان فهمید که امگاست، پسری با بدنی ظریف و صورتی درخشان ، پسری با لبخندی زیبا و پر انرژی بود، چند لحظه بعد بازهم ان صدا امد که میگفت « سلام، خوش اومدید، چیزی میل دارید؟ » یونگی بدون اینکه لبخندی بزند یا حتی کمی انرژی داشته باشد ارام و سرد جواب داد « امریکانو، سیاه، تلخ و بدون هیچ شکری » پسرک مکث. کوتاهی کرد و به لیست سفارش هایی که در دستش بود نگاه کرد و دوباره به چشم های خسته و سرد یونگی نگاه کرد پسرک داشت تمام تلاشش را میکرد تا بفهمد ان مرد روبه روش چرا انقد خسته و بی حوصله است ، بعد پسرک ارام و پر انرژی و اینبار با کمی شوخی گفت « واقعا! فقط سیاه؟» و دوباره با همون لحن ادامه داد « دنیا خیلی رنگارنگه، اقای نویسنده! شاید کمی شیرینی بتواند به نوشتن و نوشته هایت کمک کند »
یونگی از اینکه پسرک میدانست او نویسنده است تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد (پسر هنوز نمیدونست که یونگی همون نویسنده معروف و مورد علاقه اش است) یونگی خودش را جمع کرد و با سردی و لحن خشک گفت « فقط قهوه رو بیار، لطفا » پسرک که فهمید مرد روبه رویش علاقه ای به زیاد حرف زدن ندارد ارام اهی کشید و از میز یونگی دور شد و رفت تا قهوه را برای یونگی اماده کند، یونگی دوباره به لپ تاپش خیره شد به صفحه ی سفید زل زده بود اما یونگی نمیتونست تمرکز کنه اینبار میتونست صدای برخورد فنجان ها به هم، صدای ارام موسیقی که پخش میشد، و از همه چیز مهم تر صدای پر انرژی و گرم جیمین را بشنود و حس کند
چند دقیقه بعد فنجان قهوه ای روی میز گذاشته شد و یونگی متوجه شد و دستش رو به سمت فنجان برد و ان را برداشت و جرعه ای از قهوه را نوشید همانطور که میخواست قهوه اش تلخ بود و سیاه اما اینبار انگار چیزی عوض شده بود انگار......
شرط پارت بعدی
۲۵ لایک ۸ بازنشر ۳۰ کامنت
Part¹
ساعت از چهار عصر گذشته بود، هوا خنک و ارام بود، خیابان بنفشه مثل همیشه نه زیاد شلوغ بود نه خلوت،یونگی با کلاه سیاهش که تا روی چشم هایش امده بود از گوشه ای وارد خیابان شد، او دوست نداشت کسی بفهمد که او کیست،فقط دوست داشت مثل روحی بی صدا و اروم از کنار مردم رد بشه و کسی او را نبیند و نگوید« اون، اون واقعا همون نویسنده ی معروف، مین یونگیه»
یونگی ارام و بیصدا دستگیره ی در کافه را گرفت و به ارام در را کشید تا باز شود، همین که در را باز کرد بوی تلخ و دلنشین قهوه به مشام او رسید همین بو باعث شد که یونگی بازهم دلش قهوه بخواهد، یونگی بدون هیچ صدای بدون اینکه نگاهی به اطرافش بندازد مستقیم یه سمت میزی که همیشه در گوشه ای از کافه ارام و کسی انجا نمیرود، رفت و نشست ان میز توی کافه نزدیک به پنجره بود و تقریبا کسی از انجا خوشش نمی اومد چون زیادی جایی ساکت و آرام بود و این میتونست برای بقیه حوصله سر بر باشه، ولی برای یونگی ان میز در گوشه ی کافه پر آرامش ترین و اروم ترین جای کافه بود و این باعث میشد که بهتر روی کارش و نوشتن تمرکز کند
یونگی ارام کیفی که لپ تاپش در ان بود را روی میز گذاشت و لپ تاپ و دفترچه ای را با بی حوصلگی و بیصدا بیرون اورد، هنوز شروع به نوشتن نکرده بود که نگاه سنگینی را روی خودش احساس کرد، چند لحظه بعد صدایی امد صدایی که پر انرژی و مهربان بود که یونگی انتظار شنیدن همچین صدایی را نداشت انگار که ان صدا و صاحبش تازه وارد بودن چون قبلا یونگی همچین صدایی رو نشنیده بود و مثل قبل نبود که باعث شکستن سکوتش نشود، یونگی کمی سرش را بالا اورد و نگاهی به ان فرد انداخت، پشت ان صدای پر انرژی یک پسر جوان که انگار زیادی از یونگی کوچیکتر نبود یک پسر که از راحیه اش میتوان فهمید که امگاست، پسری با بدنی ظریف و صورتی درخشان ، پسری با لبخندی زیبا و پر انرژی بود، چند لحظه بعد بازهم ان صدا امد که میگفت « سلام، خوش اومدید، چیزی میل دارید؟ » یونگی بدون اینکه لبخندی بزند یا حتی کمی انرژی داشته باشد ارام و سرد جواب داد « امریکانو، سیاه، تلخ و بدون هیچ شکری » پسرک مکث. کوتاهی کرد و به لیست سفارش هایی که در دستش بود نگاه کرد و دوباره به چشم های خسته و سرد یونگی نگاه کرد پسرک داشت تمام تلاشش را میکرد تا بفهمد ان مرد روبه روش چرا انقد خسته و بی حوصله است ، بعد پسرک ارام و پر انرژی و اینبار با کمی شوخی گفت « واقعا! فقط سیاه؟» و دوباره با همون لحن ادامه داد « دنیا خیلی رنگارنگه، اقای نویسنده! شاید کمی شیرینی بتواند به نوشتن و نوشته هایت کمک کند »
یونگی از اینکه پسرک میدانست او نویسنده است تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد (پسر هنوز نمیدونست که یونگی همون نویسنده معروف و مورد علاقه اش است) یونگی خودش را جمع کرد و با سردی و لحن خشک گفت « فقط قهوه رو بیار، لطفا » پسرک که فهمید مرد روبه رویش علاقه ای به زیاد حرف زدن ندارد ارام اهی کشید و از میز یونگی دور شد و رفت تا قهوه را برای یونگی اماده کند، یونگی دوباره به لپ تاپش خیره شد به صفحه ی سفید زل زده بود اما یونگی نمیتونست تمرکز کنه اینبار میتونست صدای برخورد فنجان ها به هم، صدای ارام موسیقی که پخش میشد، و از همه چیز مهم تر صدای پر انرژی و گرم جیمین را بشنود و حس کند
چند دقیقه بعد فنجان قهوه ای روی میز گذاشته شد و یونگی متوجه شد و دستش رو به سمت فنجان برد و ان را برداشت و جرعه ای از قهوه را نوشید همانطور که میخواست قهوه اش تلخ بود و سیاه اما اینبار انگار چیزی عوض شده بود انگار......
شرط پارت بعدی
۲۵ لایک ۸ بازنشر ۳۰ کامنت
- ۷.۸k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط