به یاد ندارم ...

به یاد ندارم ...
روزی را که در آغوش خدا متولد شدم
زمانی را که سوالم کرد و بله گفتم
شبی را که مرا از خانه ام به اینجا فرستاد
و گریه ها و بی قراری های بعد از جدایی را
فقط می دانم که
روز به روز گریه ها و بی قراری هایم
کم و کمتر شد
لذت در خانه بودن
آغوش مهربانش
همه و همه را
از یاد بردم !!!
نمی دانم چرا و چگونه زندگی کرده ام
که به خانه برگشتن
برایم هولناک است
و انگار فراموشی
همه ی چیزای خوب را از یادم برده
کاش بیدار شوم ...
دیدگاه ها (۱۵)

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

رمان لونا و ویلیام قسمت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط